یهودا به زبان باستانی دریدا خواب رفته است
مانند پاهایش که نمی دود
و دیگر به لهجه ماه جنوب
در فراخنای سینه توخیانت نمی کند
حتی اگر ماهی و آب بار دیگر دور ستاره ها گرداب
شوند
شام آخر را سر درآورده ایم
شام آخر را
و لمس تنمان دیگر شکوفه نیست
می دانیم که تهران چیزی اضافی برای شهیدانش
نداشته
آزادی اش میان غوغای چمن لگدمال سنگ شده
ماه هم به شانه اش نمی نشیند
اگر چه هنوز خاطره شترهای تشنه باز هم بار سنگ
می آورد
یونس را به خاطر آیه هایش نه
به خاطر جرعه ایی از صدف های سفید دندانهایش
نوشیده بود
وقتی جامش را تهی یافت
عاج را در سواحل قوسی جا گذاشت
و این بار سفید هم ماسه بود
پر از رد شبانه ارواح قدیم
و چنین است
که وقتی به بابک فکر می کنم
خرم از آنم که خرم از آن است
شیهه
اسب ها
چیزی از نجوای باد شبانه با ارس کم نمی کند
و برق خنجرها هم به معاشقه برخاسته اند
مثل ماه در برکه خون
زیر روشن – تاریک ابر و غزل
امیدی به شورش خواب میدان ها نیست
کسی برای دیدن خنده جنوبی تو
ساعت های مچی را بالا نمی برد
ما که بیرون برویم
تازه طول این خیابان تمام شده است
حالا مریم عیسی را بگو
نخل ها را هر چه می خواهد بتکاند
نیل که ابشار ندارد
شام آخر را سر درآورده ایم
لمس تنمان دیگر شکوفه نیست
چیزی را با چیزی معاوضه نمی کنیم
فقط نمی دانم چرا
باد باز هم در میان گیسوی تو آشوب دارد
و پیراهنت خواب پرنده ها را می بیند .
|
+| نوشته شده توسط
مظاهرشهامت در جمعه پانزدهم بهمن 1389
|