حرکت جدید است !
نگاه جدید است !
چاقو ، گلوله ، شکنجه ، فریب و ترس اما قدیمی و کهنه است !
تنفر از کهنه ، نشانه شجاعت نیست ، حکایت ابدی جریان فضیلت است !
غلیان تازه ایی در جریان فضیلت رخ داده است و کهنه و کهنگی با تکرار خود تعفن را متصاعد می کند !
این غلیان ، مرکب سحرانگیزی برای نوشتن خواهد بود !
...
پنجمین کتاب و دومین رمان مظاهرشهامت با عنوان « ویرگول های آبی زمین » در 160 صفحه در بهار 1388 به وسیله نشر مینا ( تهران ) منتشر شد .
علاقمندان برای تهیه و داشتن اطلاعات بیشتر می توانند با شماره تلفن 66970369 آقای اصلان پاشا مدیر نشر مینا تماس حاصل بفرمایند .
آثاری از مظاهرشهامت که قبلا چاپ شده عبارتند از :
1- « نخستین اشعار » - نشر آرست
2- « از مه و ماهستان فقط خواب های من » - مجموعه داستان
3- « از کنج چندم دایره » - مجموعه شعر
4- « ... آدمیان که در » - رمان
- در تعطیلات عید فرصتی پیش آمد سفری داشته باشم به جمهوری آذربیجان . تجربه خوب و لذتناکی بود . مخصوصا آشنایی ام با شاعران خوبی چون سلیم باب اله اوغلی ، ایلخان و مترجم گرانقدر زبان های فارسی و ترکی آقای مسیح آقامحمدی به حد کافی مسرورم کرد . قول و قرارهایی گذاشتیم برای معرفی آثار این و آن سوی که ، در صورت تحقق ، نتیجه خوبی خواهد داشت . به زودی یادداشت هایی درباره باکو و ترجمه آثار شاعران ارائه خواهم کرد .
- جا دارد از دوست خوبم تقی قیصر شاعر و نویسنده و دوست همراهش حمید که تصادفا در باکو دیدمشان و با لطف بسیار اطلاعات خوبی را درباره اماکن تاریخی باکو به من دادند جدا سپاسگزاری کنم .
- نشریه چی چی نی ( گنجشک ) با سردبیری آقای خانجانی هم به دستم رسید . حاوی اشعار و داستان های خوب رشت و اطرافش است . جدا به خانجانی و همکارانش خسته نباشید می گویم .
- با خواست شاعرجوان ناما جعفری دبیری بخش داستان مجله اینترنتی سپنج را پذیرفته ام . داستان نویسان مایل به همکاری می توانند آثار خود را به من یا مجله ایمیل کنند .
سالم و کوشا باشید
میان ... آن ماسه ... با سه گلدسته ... دسته
بنایی ... با تلاش ... حتی با لاشه آدمیان ... در میان ساختم
کنار این راه ... اما دور ... کنار درختی انار
قهوه .. خانه ... تلخ ... شیرین ... گرم بخارش ... بخاری اش
یا خنکی دیوار... سقف ... در آوار ظهر... در فصل دیگر
سی کسی ... یا بسیار ... کم ... نشسته باشند ... بنشینند ... بودند
حرف ... حدیث ... از هر جا ... به جا و بی جا
یا چه می دانم ... مهم که نبود ... بدانم ... به آنم ... یا به این
مثلا ... کاروان ... سرایی ... کار ... سرا
سواران ... خستگی ... بار ... شتران و ... صدای ناقوس ... نور فانوس
قصه راه ... نجوای شن ... زوزه باد ... خواب ...های شبانه
های های ... گریه دلتنگی ... دوری ... یا رویا ... یا کابوس
یاد بوسه ... خوشبختی های محتمل ... بد ... بختی های در کنار ... هر طرف
بانو ... حالا ... لا به لا ... قدم که می زنی ... در دهلیزها ... ها ... ها
صدای پاهایت ... دالان های نمور ... تاریک
اتاقک ها ... محصور گل و سنگ ... ساروج و زمان و سایه
و سقف که ... دهان بسته ... به آفتاب ... آسمان
حتی ... به دو عقابی که ... همیشه ... دور میزنند ... بال – بال
در ارتفاع پایین تر ... و صدای غریب شان ... آغشته ... به صدای آرام باد
به من مربوط نیست ... پرواز عقاب ها ... حتی بی تقصیرم ...
به بو و طعم چند تایی به ... نمی دانم در بغداد ... یا قاهره
حتی اینکه منم ... معلوم نیست ... از ساسانم ... یا از معماری هخامنش
منش ام ... شاید که مصری ... یا ابهت پری ... در بناگوش سرخپوست
فرق نمی کند ... اکنون که ... در پی صدای پاهای توام
اینجا ... خاطره ها طنین دارد ... مخصوصا در این ... سردابه
که ... چکه قطره ها ... را چند برابر ... می کند
گوش جنینی ام ... حساس است بانو ... گوش جنینی ام ...به طنینی که اکنون
و از بنایی ... در دور و دوردست ... ویران ...
در جایی ... که نیست ... از کجای نیست است ... از جای هست مشکوک
بانو ... از دست می دهم ... تو را و ... اینجا را ... وقتی
خاطره ... به سان خیالی قدیمی ... در ابهامی بی تعریف ... پس می رود
حالا
به زبان دیگر حرف خواهیم زد
وقتی دانسته باشی
که
هیچ عکسی از من
عکسی از من نبوده
نیست
راه می روی از کنار درختان
از کنار نیمکت های خالی
ساکت
و هر کلمه ایی که وارد ایستگاه می شود عریان
کلیک می خورد :
لیوان
لی ... وان
پوشیده بود آبی جوانی که از میان حلقه ها می گذشت
بالا کشیده می شد از نوک تیرک ها
و او
در وان حمام
رگ های سرخی را تیغ می زد
به لیوان و وان و جوان فکر می کرد
« جوانی در وان و لیوانی به دست »
و این می شد قریحه مصرعی در شعر نرودا و
روح معاشقان را آبتنی می داد در نهانگاهی از جهان
از بیمارشدن کسی نمی ترسم . از تصادف کردن کسی نمی ترسم . از زندان رفتن کسی نمی ترسم ، از بیکار شدن کسی ، از دزدیده شدن مال کسی ، از خراب شدن خانه کسی ، از زلزله در خانه کسی ، از هر بدبختی کسی نمی ترسم ، حتی از مردن کسی . چون می دانم خود او ، یا بازماندگانش ، حداقل امکاناتی را دارد که ، در وقت لزوم به کمکش خواهد شتافت . دوستان یارا ، آشناها و فامیلان مقتدر و دارا دارد که ، دستش را خواهد گرفت و به طور موثر دلداری اش خواهد داد . بالاتر اینکه ، حداقل قانونی برایش ، وجود دارد که ، کم یا زیاد از او ، یا بازماندگانش دفاع خواهد کرد و از سقوط و نابودی حتمی اش جلوگیری خواهد کرد . اما از کمترین صدمه به نویسندگان ، شعرا و هنرمندان وحشت می کنم . چرا که همیشه تنها و بی پناه هستند . نه مالی ، نه قدرتی ، نه حمایت قانونی و نه هیچ چیز دیگر . همیشه آسیب پذیر و بی دفاع هستند . در برابر قانون و دولت ، در برابر مردم ، در برابر طبیعت ، حتی در برابر خدا.
آری دوست عزیزم شهرام شیدایی ، از بیماری تو می ترسم ، از تنهایی و بی پناهی ات . چرا که شاعر هستی و همه قدرت ها علیه تو .
یکی دو ساعت پیش از بیماری سخت سرطان مری و جراحی ات ، با خبر شده ام . به ناچاری هایت فکر می کنم . و به ناچاری هایمان . چه می توانم بکنم ، جز اینکه سر اندوهناک خود را در کاسه دستانم بگیرم و تلخ ، خاطراتمان را با تو به یاد بیاورم ؟
وقتی اولین بار و بعدها بارها در اردبیل با صالح عطایی دیدمت ، وقتی به خانه ما آمدی و کاشیگر میهمان ما بود ، وقتی جسد فرزند عزیز رضاسیدحسینی بردیم بهشت زهرا و زیر خاک سیاه دفن کردیم ، وقتی در میهمانی در خانه کاشیگر تو هم با ما بودی ، وقتی در نشر چشمه با علی اشرف درویشیان ، با هم نشستیم و صحبت کردیم ، وقتی با رضا سیدحسینی و کاشیگر و امرایی و دیگران برای یادبود عزیزمان عمران صلاحی به اردبیل دعوتت کردیم ، و بالاخره وقتی که در آبگرم قوتورسویی ، در دامنه سبلان دیدمت و تعجب کردم .
صحبت هایمان را به یاد می آورم ، آن شوق دفاع کردنت از شعر خوب و شاعران خوب را ، یا عصبانی شدنت را از دیگرانی که شاعر نبودند و نیستند ، اما مدعی اند و یاد می آورم آن احساسات لطیف و سرشار انسانی ات را .
دوست من ! نه توان مالی ایی دارم کمکت کنم ، نه قدرتی دارم که قانون و حمایتش را شامل حالت کنم ، نه آدمی مذهبی هستم دعاکنان به خاطر تو دست گدایی ام را سوی خدا دراز کنم ، نه ...
تنها و تنها ، می دانم دوستت دارم و آرزو می کنم به هر طریق ، سلامتی ات را بازیابی .
شهرام شیدایی/ تولد:۱۳۴۶
آثار چاپ شده:
۱)آتشی برای آتشی دیگر/مجموعه شعر/۱۳۷۳/ناشر:مولف
۲)آدمها روی پل(ترجمه)/منتخب شعرهای ویسوا شیمبورسکا(شاعر لهستانی و برنده نوبل ادبی در سال۱۹۹۶)/ ترجمه به همراه مارک اسموژنسکی و چوکا چکاد/نشر مرکز/۱۳۷۶
۳)شاید دیگر نتوانم بگویم/ترجمه شعرهای صالح عطایی(بلکه داها دئینمهدیم)/به همراه چوکا چکاد/تهران صدا/۱۳۷۶
۴)ثبت نام از کسانی که سوار کشتی نشدهاند/ مجموعه داستان از هشت نویسنده ایرانی/ گردآوری/نشر کلاغ/۱۳۷۹
۵)پناهندهها را بیرون میکنند/مجموعه داستان/نشر کلاغ/۱۳۷۹
۶)خندیدن در خانهای که میسوخت/مجموعه شعر/نشر کلاغ/۱۳۷۹
۷)رنگ قایقها مال شما(ترجمه)/مجموعه آثار اورهان ولی/کلاغ سفید/ ۱۳۸۳
و شعری از او:
نیاز به یک کلمه دارم
کلمهای که مرا از روی زمین بردارد
من مثل ساعتی مریضم
و به دقت درد میکشم
سکوت تانکی است
که بر زمین فکرهایام میچرخد و
علامت میگذارد
از روی همین علامتها دکتر
نقشهی جغرافیایی روحم را روی میز میکشد
با تاثر دست بر علامتها میگذارد:
چه چالههای عمیقی!
ناگهان نقشه نفس میکشد
میز تکان میخورد
و دکتر فریاد: جنگ جهانی ...
و من با اضافه کردن مقوله شعر به حوزه فعالیت جغد ، فقط توانستم یک سال پروازش را همراهی کنم . اکنون مدت اعتبار سالانه کارگاه به پایان رسیده و من دیگر آن را تمدید نمی کنم ، به چند دلیل :
1- امیدواربودم دوستان شاعر و نویسنده بیشتر از آنچه که در عمل اتفاق افتاد همراه چنین پروازی باشند ، که نبود و نشد .
2- دریافت ، مطالعه ، انتخاب مطالب ، به روز کردن سایت و مسایل فنی آن نیازمند کاری گروهی و تخصصی است که متاسفانه دوستانی که از آنها انتظار می رفت ، هر کدام به بهانه ایی از این همکاری سرباز زدند . و اگر چه به تنهایی همه این کارها را به مدت یک سال انجام دادم ، از ادامه آن ناتوان هستم .
3- چون صاحبان مطالب علیرغم تاکید همه دست اندرکاران سایت های ادبی ، آن را همزمان به چند سایت ارسال می کنند ، کنترل زمان و مکان انتشار آنها سخت است و انتشار مکرر آن باعث کدورت بین مسئولان سایت می شود که تحمل آن برای من یکی سخت تر است .
4- تامین رقم مالی اعتبار و نگهداری و به روزرسانی سایت و خرید لوازم جانبی ، دیگر از عهده من خارج است .
5- ...
بنابراین ضمن تشکر از لطف آقای یزدانبد و عذرخواهی از ایشان که نتوانستم بیشتر از این امانت دارشان باشم ، به تعطیلی سایت گردن می نهم و از تمام کسانی که در این مدت با ارسال مطالب و اعلام نظر و انتقاد ، مرا همراهی کردند سپاسگزاری می کنم .
عکس گوزنی را می کشی
آهو
پرنده
گلی
همیشه
رنگ سیاه دارد
خدایی
با دست های بسیار
رود
بیشتر از تا آخر سنگ
جاری نیست
تکیه بده به دیوار غار
از ترس بلرز
خسته شدی ؟
چیزی مثل دوست داشتن
در کجای ابتدایی ات می تپد ؟
ادامه ات هستم پدر
در غاری که
آفتابش می درخشد
و همه چیز رنگ دارد
اما
چیزی مثل ترس
در همه جای ابتدایی ام جاریست
تازگی داشتم
به تو
به کهنگی رسیدم
در تو
اما
نه تازه
نه کهنه
بودم
در خود
| |||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||
شرق شترق ترقه می زند تر می کند شرق می زند
شترق انگشت نیست کف و رگ کبود گونه ها
یا کشیدگی استخوان ها از مسیر بازو می شکافد آبی آسمان را
آتش است شترق ناگهان نامرئی
قرق می کند نگهبان آفتاب را خاموش با تیز آهن غرق خون و خونابه
این گاو شاخ می زند تیز ریز ریز بلور تنت بر پیشانی سفید
روز تولدت رنگ کمانی سرخ غرب را کشیده بود به شرق پهن
و پروانه ایی می پرید در خطی قوس ناتمام
مادر گفت ما در رنگ همیشه ایم مادر در که ندارد فرار کنیم
می مانیم که بمیریم ماییم و داس ماه
آه هم بکشیم فایده ندارد زور را زار بزنی گرسنه تر می شود
آن پرده سیاه پنجره را بکش
از هیچ همسایه سایه نمی خواهیم سیاهیم خودمان بس
شعله می زند شروع شر و شرور قی می کند تاریک زخم یا کبود
عبور را نخواهی دید باید یاد آوری تجسم شکل رنگ
این مسیر پر از نیش عقرب است تیزتر از نوک عقربه زود ندانی دیر نمی دانی
به هیچ نخلی تکیه نکن حتی وسط اتاق
تا شانس گونه هایت را امتحان کنی
شبیخون دست هاست در لای تنم لابلای تنم غارت این وطنم
ننشسته ام مرده هایم را بشمارم مرده هایم می شماردم هر دم می گیردم می میردم
گیجم به دوران خطوط و رنگ هنگ آمده مرده هایی ام در این جنگ
یک دو سه لب به لب بوسه لب زندگی تب است بس است فریادم چه بد زادم
زهدان ویران گم می شوم پیدا می شوم از درد هوای سرد دستی در تنم های لای وطنم
ساقی ساق عریان دارد قی می کند پرواز سار و بوی سیر زود و دیر
شیطان می گوید شیطان بشوم شی در تنبان شور – شیرین بی شرم در آتش
ته اش چیزی ماند ماند
نه
برویم کنار دریا همین فردا دار بزنیم زنیم و سیهه می زنیم مثل اسب و شیهه
جنس با با و با نا و بد نمی کنیم اگر هم بکنیم بادنجان است مثل باد از دو کوه زن - جان
چند جان و جان و جان بعد آخیش ش ش کجای زمین نمی گردد یا می ایستد ؟
آت آلماسام آتمارام
قولباق آلیم ساتمارام
سن گلمه سون بو تیزدن
گوز باقلیوب یاتمارام
دارم از خود لال می شوم شترق زلال نشده بال می شوم شرق
قی ساقی سوقم می دهد هنوز گو گو گو بگو لایم در گلویم گیر و می سوزد
می گویم و بالا کمی از پایین بالاست نیست و پایین کمی از بالا
بالا کجاست و پایین که هی بالا می شوم پای بالا و سرپایین پرتگاه
حالا لای خودم آت آلماسام ساتمارام می رقصاندم تو هم باشی همین
سن گولمه سون بو تیزدن غمگین می کندم می کنی یاتمارام دور هستی دور
نه نه سرم را از فرق نشکافته ام فرق داشته باشم با شم خود بو می کشم گند است
ادامه ساق پاهایم ادامه آسمان زمین زمان و زنده نمی کند می میراند
به کجای سوراخهای تنم پناه می روی تاریک و باریک است عرق می کنم درد
نمی توانم
دندان می
و مثل سگ شیشه می جوم به گلو
و شلوار خیسم را به خیابان می کشم خیابان می کشم گم نشوید
خوشحالم که سایت جغد ( کارگاه شعر و داستان جغد ) با همکاری شما شاعران و نویسندگان عزیز هر روز پربارتر می شود. باز هم سراغش را بگیرید و آثار تازه تری را در آن بخوانید .
اینجا
تنیده است پیچکی
به جدار کلمه رنگینی که
تو را تشکیل می دهد
در قابی از طلا
چشم هایت سبز
لبانت متبسم
صف دندانت پرواز درناهای سفید
از روی رمق صورتی آفتاب غروب
و سینه هایت
زیر پیراهن گلی چیت
یاد گردش دست هایی که نیست
آنسوتر از چهل و چند سالگی
آنجا که هزار و سیصد و التهاب و امید هنوز
رودها را
خروشان گذر می دهم
از رگهای تپنده بازوان
و روز و شب را هیچ کلمه ایی جدا نمی کند
صدای قدم هایت را
عبور می دهم از صافی ی خیرگی هام
و هنوز
روبروی واژگانی که روی برکه ها
با شیطنت می خندند
صف درختان زیباست
و زیباست لحن جمله هایت
که از روی تابش مهتاب
تا به دور دست
تا به دور دست
تا به دور
نوک انگشتانم را می گیرم به آغاز پیچک
به آغاز پیچکی که
از عمیق ترین شروع نمی شود هرگز تا به ارتفاعی که ساکن است نقطه مات
و می کشم بالا بالا
از میان برگ های فسرده
تا به روی پیراهن گلی چیت
و می نگرم به رد دستهایی ام که نیست
نه
هنوز خالی نشده ام از ببرهای های خون خود
و قصد ندارم
از گرده زمین پایین جهم
از این سطور بازمی گردم
و می رسم به تنیدگی پیچکی سبز
و می پیچم با کلمه ایی که
تو را تشکیل می دهد
در تماشای پرواز درناهای سفید
روی سرخ شهوت انگیز آفتاب قبل از غروب
باز هم ببرهایی که مرا تشکیل می دهند
در آینه این دیوار
ماه را دوره کرده اند
و کولیان
همچنان دف می زنند دور آتشی
که می سوزد در ساحل دریاهایی که نیست
آزادی آی!
قوس نشاط آدمی اکنون
در اين سرزمين
چندان فرو نشسته و خاموش است
کز شش هزار خاطره
انگار خاکستر می پاشند
بر چشم آب
ياران، همگامان، زنان و مردانِ آزاده!
در خزانِ نُه سال پيش، در پیِ قتل فجيعِ پروانه و داريوش فروهر، دو تن از ياران دلير و آزاده ی ما، محمد مختاری و محمد جعفر پوينده، به جرمِ نوشتن، سرودن و کوشيدن در راه آزادیِ بيان و قلم و انديشه به دست شب پرستانِ سياه انديشی به قتل رسيدند که مردم را خاموش، روشن فکران را زبان بسته و قلمها را شکسته می خواهند.
از آن پس، حاکميت آن چه در توان داشت به کار بست تا به لطائف الحيل بر ژرفای اين جنايتِ ضدِ بشری و ده ها جنايتِ مشابه سرپوش بگذارد و آمران و عاملانِ اين تبه کاری ها را از تيررسِ خشم مردم دور نگه دارد. ولی هنگامی که رازِ نهان آشکار شد و ديگر چاره يی جز پذيرشِ جنايت نديدند، کوشيدند با عَلَم کردنِ دادگاهی در بسته، در تاريکی و خاموشی، بدونِ حضورِ خانواده ها و وکيلانِ جان باختگان،سر و ته پرونده را هم بياورند و ناصر زرافشان، وکيلِ قربانيان و عضوِ کانون نويسندگان ايران را روانه ی زندان کنند.
کانون نويسندگان ايران در نهمين سالگرد جان باختنِ محمد مختاری و محمد جعفر پوينده اعلام می کند که با آرمان های آزادی خواهانه ی يارانِ از دست رفته ی خود بر سرِ همان پيمان است که بود، بر خواستِ آزادی بيان و قلم و انديشه بی هيچ حصر و استثنا برای همگان، هم چنان استوار است و تا روشن شدنِ کامل محتوای پرونده ها و محاکمه و مجازات آمران و عاملانِ اين جنايت های هولناک دمی از پا نمی نشيند.
ديدگان نخفته در گورِ ياران عزيز ما چشم به راه روزِ دادرسی است.
کانون نويسندگان ایران
آذر ۱۳۸۶
*منبع : ادوار نیوز به نقل از ایران امروز