تبليغاتX
از کنج چندم دایره
شعر ،داستان و نقد ادبی
 

وطنم ، گورستان شده ایی !

کرم ها تکان می دهند محبوبه هایت را

و من که شهربند توام

لب مردگانت را می بوسم !

 

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در چهارشنبه نهم فروردین 1391  |
 

وقتی می خوانی این شعرم را

صدای جیرجیرک ها را می شنوی

این یعنی

دور شده ام از آخرین خانه شهر

فرو شده ام در انبوه علف های هرز

ایستاده ام در سکوت و تاریکی شب

در صورتم می وزد نسیم

و به تو می اندیشم

مخصوصا به غروبگاهی که

قطره های باران

از جدار همه پوستت پایین می سرید آرام

و کشیده می شد رنگین کمان در نگاهت !

راستی

چرا به یاد ندارم

آن دندان نیشت

چند روز پیشتر از آن که بمیری لق شده بود

و آن دگمه قرمز پیراهنت

که با چند دانه انار

افتاد میان همین علف ها و گم شد ؟

 

وقتی دوباره بخوانی این شعرم را

بادی تند

تکان خواهد داد انگشتان دستهایم را

و فریاد روحم

این گونه خاموش نخواهد بود  .

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در جمعه پنجم اسفند 1390  |
 

با ابروان گره خورده

از سنگ ها گذشته بودیم

مضراب نسیم

بر تارهای گیسویت

با قطره های خون

مسیر دایره ایی تپه را می رقصیدیم

با این همه

سر گلبرگ لاله ها

هرگز فاش نشد

و فاش نشد هرگز

کی در رقص خود خواب رفته بودیم

که فصل ها

میان انگشت هایمان تمام شده بود

و تارهای گیسویت

جای دیگر جهان

مضراب می خورد

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390  |
 

از زمینی حرف می زنم

دیگر حرف عجیبی ندارد

از مردمی

دهانشان را دوخته اند سخن تازه نگویند

با سنگ ریزه های تاریخی کفش هایم بزرگ شدم

تا بالشم را تمام کنم

اکنون

قفسه همه موزه ها مرا کم می آورد

و در تو

به خاطره ایی بدل می شوم

بوی خاک و سفال می دهم

با این همه

در هر عوض شدنی

از شدت بیگانگی تازه ام

چرا که

دریاها همه

پشت به من نشسته اند

و تاریخ خواندنی ام

خلاصه باران و واژه ها بوده است

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390  |
 

یهودا به زبان باستانی دریدا خواب رفته است

مانند پاهایش که نمی دود

و دیگر به لهجه ماه جنوب

در فراخنای سینه توخیانت نمی کند

حتی اگر ماهی و آب بار دیگر دور ستاره ها گرداب شوند

 

شام آخر را سر درآورده ایم

شام آخر را

و لمس تنمان دیگر شکوفه نیست

می دانیم که تهران چیزی اضافی برای شهیدانش نداشته

آزادی اش میان غوغای چمن لگدمال سنگ شده

ماه هم به شانه اش نمی نشیند

اگر چه هنوز خاطره شترهای تشنه باز هم بار سنگ می آورد

 

یونس را به خاطر آیه هایش نه

به خاطر جرعه ایی از صدف های سفید دندانهایش نوشیده بود

وقتی جامش را تهی یافت

عاج را در سواحل قوسی جا گذاشت

و این بار سفید هم ماسه بود

پر از رد شبانه ارواح قدیم

 

و چنین است

که وقتی به بابک فکر می کنم

خرم از آنم که خرم از آن است

 شیهه اسب ها

چیزی از نجوای باد شبانه با ارس کم نمی کند

و برق خنجرها هم به معاشقه برخاسته اند

مثل ماه در برکه خون

زیر روشن – تاریک ابر و غزل

 

امیدی به شورش خواب میدان ها نیست

کسی برای دیدن خنده جنوبی تو

ساعت های مچی را بالا نمی برد

ما که بیرون برویم

تازه طول این خیابان تمام شده است

حالا مریم عیسی را بگو

نخل ها را هر چه می خواهد بتکاند

نیل که ابشار ندارد 

 

شام آخر را سر درآورده ایم

لمس تنمان دیگر شکوفه نیست

چیزی را با چیزی معاوضه نمی کنیم

فقط نمی دانم چرا

باد باز هم در میان گیسوی تو آشوب دارد

و پیراهنت خواب پرنده ها را می بیند .

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در جمعه پانزدهم بهمن 1389  |
 شعری با ساده ترین زبان

بی صدا

بی رنگ

بی شکل

با کمی زوزه

خش خش

با تو می روند درکنار ، چند قدم جلو یا کمی عقب

وقتی دلتنگ

اندوهناک

در تنهایی و

گنگ  زمانی که اندازه اش نیست

در جایی که هیچ نمی خواهی بدانی چرا و کجاست

با شانه ها فرو افتاده سنگین

و دست ها از یاد رفته

دنبال رفتن پاهایت کشیده می شوی

 

با تو می روند

جوی آب

نسیم عصر

خاطره دور خیابان شلوغ

و صدای در هم  آدمی با هم

حتی سایه درختان کنار سر در آسمان

که گویی قدیمی ترین داستان ها را ایستاده اند

و بعد

آرام

تاریکی فرو می ریزد

گم می شود همه

تو

و سکوت

صدای دهشتناک فراموشی است

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389  |
 

آن دوایر تو به هم رنگارنگ

چرخان با نگاهت در هرسوی

 روی چیز / و هر چیز

تقصیر آفتاب ؟

نه تازگی گرداب اسم هر خیابان

و گرفتاری

می گیرد دست هایمان

را

تار می زند می بندد

 

نمی بینی ؟

بالاتر بیا نگاهت را

یا بیا با نگاهت بالا

بنشین و گوش به فرا ده

در کوچه های همین شهر

ماه

روی تصویر خود در چاله های پرآب

و من و کولیان

روی جمجمه های قدیمی

ضرب می زنیم

اولین سرودها را

مثل همه آهنگ های روی سکه ها

از سفالی تا مفرغ

و کمی این سوتر

روی اعداد دیجیتال با تابش فسفرین

بی انکه شاعران را به یاد آوریم

مردانی بوده اند با زبان سرخ

زنانی با لچک های سبز

شب با خش خش قلم ها و صدای رقص تنهایی شان

روز با شانه های افتاده و چشمان نمناک

کاری با افتادگان نداشته باش حتی با افتادگانت

اینجا

به بهانه ایی افتاده می افتد هر کس

سکته

گرسنگی

یا از بیماری مستی ماه و ستاره

و گاه

از سکر شعرهای بیات مسموم

این هاست و کمی چیزهای دیگر

که دوایر تو به تو را درست می کنند

تا بیهوده نچرخیده باشند خالی

نگاه ما روی چیز و هر چیز

 

می خواهی برگردی برگرد

تا آخر مراسم می مانیم ما

کمی بعد

آتشبازی سوختن شعر است و

گردن زنی هر خیال سرکش

بعد از آن باز خواهد دمید آفتاب

و زندگی خواهیم کرد مثل هر کس و

همیشه  

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389  |
 

 

داستان دکتر زاخزاخ را در سایت والس بخوانید

 

 

ساری بر درخت

بر غروبگاهی که همین بس

به هنگامی که

من به تو می اندیشم

و سرخی هر اناری ترک می خورد

 

اکنون دورتری تو

حتی از سرخی هر اناری

و ترک ها هولناکند و

هیچ ساری بر هیچ درخت

 

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در یکشنبه بیستم تیر 1389  |
 

در اين هواي كبود

نامت دورترين است

با زخم هايي در جاي جاي حروف

و آن چه چكه مي كند

نقاط مكرر دلتنگي تاريخ

كه كوچه را

با قلوه‌هاي خاك خيس مي نويسد

كوچه را

و دست هايي را كه

اطمينان و اعتماد را در همه جاي خواستن گم كرده اند

 

مي‌شنوم

مي‌شنوم ضرباهنگ تازيانه را بر اندام گناه

و مي دانم گناه

جرياني از حضور به ياد آمده است

غليان درنگ هاي اجباري

در لحظه – لحظه پرانتزمحدود زيستن

و مي‌شنوم صفير گلوله

هر نجواي عاشقانه ات را نهيب مي زند و

مي آشوبد در باد و غبار

 

اعتراف مي كنيم

اعتراف مي كنيم عاشقانه مي خواهيم جهان را

و مرگ با همه استخوان هاي فرسوده‌اش

سومين عاشقيست

كه با ما پرسه مي زند به هر سوي جهان

 

نامت را از اين هواي كبود

نزديكتر بياور

نزديكتر به من و مرگ

نشسته ايم كنار عبور جريان سهمگين دروغ

ماهيان كوچك مرده را مي برد

 

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه سوم خرداد 1389  |
 

آنها

زن و شوهرش

دنبال بهانه کوچک بودند

که همدیگر را ببوسند

 

گیتار می زدم

همدیگر را بوسیدند

 

خوشبختم

یک بهانه کوچکم

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه سوم خرداد 1389  |
 

یک یک به صف ایستاده اند

در هوایی سرد و مه آلود

با چهره های عبوس مسخ

سکوت کرده اند

و در وزش هیچ بادی

سر تکان نمی دهند

سال را می گویم

سال های گذشته را

نگاهشان که می کنیم

از وحشت می گریزیم

به سوی مرگ

نزدیک است نزدیک تا چند قدم

در آن جلوتر ایستاده

پشت یقینی که

از کودکی به همراه آورده ایم

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389  |
 

هوای مرطوب

آواز حزین پرنده های سفید دریایی

بوی درخت و نم

موج می زند

موج می زند

این آب تلخ

در لیوانی که در دستم

می نوشم

و خاطره ها

باز هم شعله ور می شود

در هر سوی من دور از تو

تنهایی ام هیچ جای خالی ندارد 

 

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در سه شنبه چهارم اسفند 1388  |
 
با خبر شدم مریض شده . نتوانستم به دیدارش بروم . قرار شد هرکسی هر طور کمکی بکند . نتوانستم کمکش کنم . عطایی گفت به او تلفن بکنم . دلم نیامد صدای اندوهبارش را بشنوم و نمی دانستم با کدام کلمات می توانم بگویم تا امیدوار باشد . گفتند می خواسته خودکشی کند . سوختم اما نتوانستم به دیدنش بروم .

بالاخره آیدین فرنگی اس ام اس زد شهرام درگذشت و قرار است با عطایی و فیضی برای تشییع جنازه به تهران بروند . نمی توانستم بروم . مخصوصا این بار که باید جنازه اش را می دیدم و مرگش را باور می کردم .

شهرام انسانی دوست داشتنی بود با همه جسارتی که در بیان کاستی های همه جهان داشت . شهرام شعر و شاعران را دوست داشت با همه نفرتی که از شعر و شاعر بد داشت .

شهرام به معنی کاملا امروزین ، شاعر آرمانگرای رمانتیک بود. کسی که می خواست امر ناشدنی الحاق تنهایی به جمعیت زیبای انسانی را ، به تنهایی و با اشعاری آمیزگار با جسارت نهایی را به سرانجام رساند .

حالا شهرام ، تو زمین را سنگین نمی کنی . اما شعرهایت و دوری جسمت بیشتر از هر چیز ، بر دل ما سنگینی می کند . نمی دانم دیگران چگونه و چقدر دوستت داشتند و دارند . اما دوستت داشتم و دارم و می دانم دوستم عطایی حتی بیشتر از من . پس بی هیچ سطری دیگر مرگت را به او و خودم تسلیت می گویم . 

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در جمعه ششم آذر 1388  |
 
در كه مي گشايم آشنايم از چهره خونين برادران و خواهرانم را تشخيص نمي دهم . پوتين از پا درنياورده وارد مي شوند . پيامي است يا پناهي ، يا خورجيني از اميد . در آينه قدي ديوار به خود مي نگرم و از سفيدي چهره ام شرمسار مي‌شوم .

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388  |
 
صدا جدید است!

حرکت جدید است !

نگاه جدید است !

چاقو ، گلوله ، شکنجه ، فریب و ترس اما قدیمی و کهنه است !

تنفر از کهنه ، نشانه شجاعت نیست ، حکایت ابدی جریان فضیلت است !

غلیان تازه ایی در جریان فضیلت رخ داده است و کهنه و کهنگی با تکرار خود تعفن را متصاعد می کند !

این غلیان ، مرکب سحرانگیزی برای نوشتن خواهد بود !

...

|+| نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 
 
بالا