تبليغاتX
از کنج چندم دایره

برای خواندن وب نوشت شهامت به اینجا مراجعه کنید

برای خواند شعرو داستان هایی از شهامت در سایت مانیهاکلیک کنید

 

 

 

 

آقا یک نوشیدنی و کوه ها مال تو  مال میان همیشه شعرهایم بودند

روزی هم شاید شبی نمی دانم   کسی یا خودم نمی دانم   درفرازشان آتشی افروخته بود بودم

و کبکی و عقابی شاید نمی دانم   آواز غمگساران را از اول تاریخ می خواند می خواند

و حوا در بیرون بهشت بر خار و مار و ماه و مه می رقصید می گریست

 

نوشیدنی تلخ بود خنک   گوارا   کوه ها سنگین پیشخوان و پیشانی اش و تق در و

من در خیابان خلوت گام هایم را نمی شمردم   اعداد سنگین ترم می کرد

آواز بطری ها ترانه قدیمی اش در سکوت جرینگ و جرینگ  و چرا نمی در چشم و آهی هم لابد

یک دو یک دو یک یک یک دو یک دودودودو و دودو دوچشم و یک یک چشم گربه ای درکنار

درخت را نمی خواهم می گذرم

گربه را نمی خواهم می گذرم

شب را نمی خواهم می گذرم

پنجره را نمی خواهم می گذرم

روشن را تاریک را

زمین را باران را

مه را ماه را

و کسی را لابد هم اینک و آنک در جایی دور و شاید نزدیک   خدا را و حوا را در قنوت می گیرد

آقا یک نوشیدنی

کوه های سنگین برپیشانی

کوه های سنگین بر پیشخوان

جرینگ جرینگ قدیمی ترانه

ترانه  

یک در دو   دو در یک   دودو چشم و می گذرم

قاتل از یادم فرار می کند در عصری مس از کوچه و خیابان و خانه

دشنه از یال شعر آویزان و میدان خونین قصه

مزه بیات فرشته ها عق دیروز و فرداست و آسفالت پر از رد همه رفتن برای چه

هزارهزار عقرب له شده بود لکه های زرد مایل به قهوه ایی   نیش اگر می زدند

زده بود پای مردی محتاط را و داد زده بود دردناک   هنوز شنیده می شد بعد از سالها رفتن

سربازها پا می زدند    پیروزی کتف ها شکسته راه می رفت

سربازها پا می زنند    پیروزی شکسته شکسته راه می رود

مرد محتاط جیب های خود را از زنده باد  باد می دهد

از مرده باد تلخ خندیده بود به روی آب و آینه   خواب های بد می بیند

برف از جسد گرگوارسامسا بر قصه ابوالخیر می بارد دانه دانه

 

آقا یک نوشیدنی

آقا  پا می کوبد بر اریکه و دروغ را درمی فشاند

کوه های ورم کرده بر پیشانی تکان نمی خورند مثل همیشه خونسرد

سیگاری را از وسط شعری قبل از این دود می کنم   حوا سرفه می کند

نوشیدنی از کسی نخواسته ام   کوه ها را نداده ام

از درخت و ماه

خیابان و گربه و باران نگذشته ام

همینجا در یک اتاق دورتر از جهان نشسته   سالها فکر کرده ام شاعران تنها هستند

آبشار ناچار شعر را فرو می پاشند فرو می پاشند تمام نمی شود و تمام نمی شود این نسل

و جایی دور نمی دانم کجا بارانی بی وقفه هی هی می بارد و آشوب همیشه باد است

حیران بماند شعر

شاعر

واژگان معطل

 

 

 

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384 و ساعت 0:21 |

این مرده از چشم های تو آواز می کند

نسیمی را

روزی آه کشید و نشست بر تلی و گفت

از کوچه های بسیار خسته ام دیگر

و مرده می گشت به رنگ هیچ در هر جا

چنان بی معنی شد

تو از یاد بردی مرگ قدم می زند گرداگرد هرکس

قدم می زند یا ایستاده

در ایستگاهی متروک

جایی در خاطره های دور

 

باید دفن کرد باید دفن کرد در چشم های آبی ات

اگر نه این راز باد می دهد همه را موی

به وقت هجوم چنگ از نومیدی که ناچار

و اگر دفن شود

چشم های آبی ات را خواهم ترسید تا عادت کنم

 

این مرده آواز نمی کند

سایه توست می گردد کوچه ها را یک یک

و هر عصر در کنارت می نشیند  بی صدا

نوشیدن یک فنجان قهوه را به پایان می برد

تو هم که بخوابی کز می کند کنج اتاق

عقربه های ساعت را می گرداند

تو خواب می بینی کسی می گوید

گربه ات را از روی دیوارم بردار

یعنی خالی کن آینه ام را از ردهای سرخت

 

بیدار که خواهی شد

به یاد خواهی آورد روزی  نمی دانی کدام روز

صدایت را در گلوی یک تکه آینه گم کرده بودی

و گلوی آینه فقط معنی می شد

دست دخترکی است دراز می کند سوی تو

ورقی را که همیشه باد می برد در غروبی از فراز شهر

و ورق

هر نوشته که بود تو سال ها نمی توانستی بخوانی

این بار مچاله می کردی

و پشت آب جویی که می بردش سوت می زدی

 

نه ، مرده ها آواز نمی کنند

سوت زنان می روند

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در سه شنبه شانزدهم فروردین 1384 و ساعت 22:27 |