دوستی شاعر و نویسنده ، برای آزادی مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر وبلاگی راه انداخته و با صدور بیانیه ایی متین و با محتوا از شعرا و نویسندگان و دیگر روشنفکران امضاء جمع می کند . جا دارد از تلاش انساندوستانه اش تشکر کنم .
اما دوست شاعر دیگرم به من تلفن کرد و چون او را به خوبی نمی شناخت به خاطر ترس از وابستگی احتمالی او به جایی ، نگران بود . در معرفی اش به او گفتم ، او شاعر و نویسنده است و کمی تا قسمتی به مسایل سیاسی علاقه دارد . در ادامه صحبت هر دو تاکید داشتیم اینکه نویسندگان و شاعران امروز مثل مار گزیدگان از ریسمان سیاست می ترسند ، نقیصه ایی است برای شخصیت فرهنگی آنها . به هر حال ، بخواهند یا نه ، این قوم بیشتر از دیگران در معرض دخالت های سیاست قرار دارند . یا بهتر است بگوییم یکی از آماج های اصلی آن هستند . فکر می کنم همان بحث سانسور آثارشان برای اثبات این مدعا کافی بوده باشد . در این صورت ، واقعا نمی دانم چرا باید اینقدر خود را از سیاست دور بپندارند .
سیاست ، همیشه در خانه شما را می کوبد .
فکر می کنم باور آزادی ، از باور این باور می تواند ناشی شود که بدون آن ، نمی شود و نمی توان به حیات خود ادامه داد . کدام حیات ؟ حیاتی که از یک تعریف غنی فرهنگی و فکری ، قابل ترسیم شده است . آن ترسیم ، اگر چه واقعیت عینی ندارد ، اما چنان در باورهای ذهنی ما ریشه دوانده ، که به یک واقعیت رهایی ناپذیر ذهنی تبدیل شده و می تواند بر حضور سنگین واقعیت عینیت یافته چیره شده ، آن را به حضوری قابل طرد مبدل کند . در این صورت ، آزادی سرنوشتی خواهد بود که از خواست آن نمی توان رها شد .
آزادی مقوله ای اجتماعی است . انسان تنها هیچ مشکلی با آن ندارد . یعنی در واقع ، آزادی بر انسان تنها ، قابل تصویر نخواهد شد . بنابراین ، خواست آزادی ، درخواستی است برای همگان .
با چنین نگاهی ، مقوله اخلاق مطرح خواهد شد . اما با این تعریف خلاصه :
اخلاق یعنی نحوه نگاه انسان به جایگاه انسان دیگر در هستی .
اگر آن اخلاقی به وجود نیاید که در آن آدمی شایسته احترام بوده باشد و علاوه بر آن ، وجود او ضرورتی بوده باشد برای تکمیل خواست و حصول آزادی ، آزادی هرگز ممکن نخواهد بود .
در بینش اخلاقی ما ، جایگاه دیگری کجاست ؟
تا برسم به سنی که الان دارم ، مدام ترسیده ام . از پدر ، برادر بزرگتر ، همکلاسی گردن کلفت . از صدای موتور هوندا ، هر وقت که از پشت می آمد . سوارش مشت سنگینی داشت و زبان محکوم کننده .
از پرواز دسته جمعی کبک ها در سکوت کوهستان ترسیده ام . وقتی آن را در داستان ۱۳ منعکس دادم هم می ترسیدم و کل داستان توقیف شد ، باز هم ترسیدم .
از زبان منکوب کننده دوستان شاعر و نویسنده ام می ترسم و ترسیده ام . نمی توانم نظرم را به آثارشان راحت بدهم .
از خودم و آثارم ترسیده ام و می ترسم . از ضعیف بودنشان و از لحن خشمگینی که دارند .
از مردمم می ترسم . راحت نظر عوض می کنند و او را که ستایش می کردند محکوم می کنند و مجازات .
از نتیجه فوتبال فردا می ترسم . برد و باخت ، هر دو .
از دولتم ترسیده ام و می ترسم . حرف بزنی یا چماق را نشان می دهد یا صدای کلفتش را طنین می اندازد .
از ...
از...
از ...
ازازازازازازاز
همیشه ترسیده ام و یادم نمی آید چگونه زندگی کرده ام که این همه سال از من گذشته است .
شما هم می ترسید ؟
مدتی است بخواهم یانه ، دور و بر خود شاهد و ناظر اعمال
خشونت های بی پرده هستم ، یا اخبار آن را می شنوم ، می
خوانم و می بینم .
حضور مطلق خشونت ، البته که تا مدتی ، مثل همه چیز دیگر ،
به عادت تبدیل می شود . در این میان اما ، این حقیقت فراموش
می شود که هر جا خشونت هست ، در کنار آن و بعد از آن ،
جریان وحشت آور درد هست .
عادت به نظاره خشونت ، فراموش کردن درد را به دنبال دارد .
سئوال : فراموش کردن درد ، شایسته نام آدمی هست ؟
| ||||||||||
| ©2005 Fars News Agency. All Rights Reserved |

روزنامه کارگزاران - صفحه فرهنگ و ادب - سه شنبه ۱۶ خرداد :
از کنج چندم دایره
از کنج چندم دایره ، مجموعه شعری است که توسط مظاهرشهامت سروده شده و خودش را در قالب یک کتاب به دست علاقه مندان شعر رسانده است . شهامت در شعرهای این کتاب ، نگاه و زبانی متفاوت دارد . اما درصد و غلظت این تفاوت ، آن قدر زیاد نیست که خواننده را فراری بدهد. او در کتاب از کنج چندم دایره ، سعی می کند با شروع هایی غیرمتعارف ، خواننده را به فضایی عجیب و در عین حال اضطراب آلود ببرد . بعد هم این شروع ها را به ساختارشکنی هایی در عرصه زبان و معنا پیوند می زند تا مخاطب ضمن درگیری با خود متن ، آهسته آهسته وارد جهان معنایی آن شود .
از کنج چندم دایره ، ۱۵۰ صفحه است و با بهای ۱۵۰۰ تومان در ۱۰۰۰ نسخه ، به همت انتشارات بوتیمار منتشر شده است .
درباره سایه ها گفته بودم و درباره توانایی ها و قابلیت های غیرمنتظره ای که دارند . نه ، باور کنید منظورم از این نوع دیدن و اندیشیدن ، اغراق در اندازه یک واقعیت نیست ، بلکه تاکید به عادت ندیدن است . این هم که زیاد مهم نیست . ما که در ندیدن و بد دیدن ، از قدیم و ندیم ، شهره ایام و آفاق هستیم . پس چه چیز در این وسط می تواند مهم بوده باشد .
آن چیز مهم ، رشد سایه ها ، در سایه ندیدن ما است . سایه ها ، برخلاف اعتقاد ما برای رشد خود نیاز چندانی به نور ندارند . اصلا این اشتباه محض است که فکر کنیم آنها رشد و موجودیت گیاهی دارند . نه ، اینطور نیست . رشد آنها مثل خودشان ، در ابهام و تاریکی و ناخوانگی ، صورت می گیرد . در تاریکی یا در سایه ، بی خبر اما گسترده و عمیق ، رشد کرده و ناگهان در نور با هیبت و صورت های غریب خودنمایی می کنند .
این هم که یک واقعیت است . و ما انگار همگانی و پنهانی قرار داریم کاری با واقعیات نداشته باشیم . یعنی تصمیم گرفته ایم بی هیچ حساسیتی ، آن را صرفا قبول کنیم . نه که قبول کنیم ، بلکه با ریاکاری ، آن را با عافیت خود همسو کنیم . با این هم کاری ندارم . بلگه می خواهم بگویم جهت ما با واقعیت سایه از یادمان می برد که سایه قادر به انجام ناممکنات است .
ما یا به سایه ایم یا از آن . به و از . ماهیتی اینگونه ، خلاصه گم شدگی نیست . حتی حل شدگی در چیزی هم نیست . بازی شدگی است . بازی کم در میانه به و از . پس قادر به دیدن حیرت آوری سایه هم نیست :
من به چشم خود دیدم ، 17 سایه تنومند و لاغر پسری 17 ساله را با هرچه که دست دارند و با دست و با لگد ، با گوشت و استخوان و با و با وبا می کوبند . در ورای حیرت این ممکن نیست ، اما بود .
پسر 17 ساله می باید در دم دم می مرد ، اما نمرد . او هم نوعی سایه بود ؟
سایه ایی به گنجشکی گفته بود درختی را در ماتحتش خواهد کرد . باور نکرده بود و نکرده بودند اما کرده بود .
سایه ایی پیرمردی را با تازیانه رقصانده بود . تندرقصی بالاتر از وجدآوری هر شادی .
سایه ، بلبل مرده را به چهچهه وادار می کند .
همیبن الان ، سایه ایی شعر می خواند .
....
و
....
و
....
و و ....
.... و .... و و
نمی دانم ، شاید باید طوری دیگر دید . شاید نباید اصلا دید . شاید اگر بیشتر دید بدتر بود . یا بیشتر بود ، بدتر .
اما یک چیز را می دانم ، سایه ها قادرند چشم های ما را دستکاری کنند .
در مطلب قبلی ام از خطوط پررنگ اندام سایه ها گفته بودم . این خطوط
حضور آنها را در اوقات لازم بشدت مشهود می سازد . می توانم نتیجه بگیرم سایه ها ، قابلیت رنگ پذیری در سطح بالایی دارند . چنین تفکری در عین حال ، مرا به این نتیجه هم می رساند که سایه ها ، شاید به همین دلیل ، قابلیت ماهیت پذیری ای بالایی هم دارند . می توانم از برای درک چنین برداشتی ، از شکل پذیری ایی آنها گذشته باشم .
وقتی به چنین حضوری فکر می کنم ، درمی یابم ، به این صورت ، سایه ها بر خلاف انتظار ما ، چندان هم رازآلود نیستند . به عبارت دیگر ، وحشتی که به ما می بخشند نه از رمزینگی وجودشان ، بلکه از تورم وقاحتشان ، ناشی می شود .
سایه ها برای اعلام خود وقیحند.
از هجوم سایه ها گفته بودم و از خصلت های تاریخی که دارند .شما باور دارید ، سایه ها حقیقت هیچ چیز نیستند ، بلکه ردی از آنها هستند .
اما من بارها تجربه کرده ام ، آنها اگر بخواهند خودنمایی کنند ، پررنگترین خطوط را برای حضور کامل اندامشان برمی گزینند .
سایه ها همیشه حقیقت دارند .
چرا که سایه ها ، حرف زدن را بلد نیستند
و شنیدن را .
محمود اعتمادزاده (م. بهآذين) - مترجم پيشكسوت - امروز، دهم خردادماه 85، درگذشت.
فرزند وي با تاييد اين خبر به خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: پدرم امروز پيشازظهر بر اثر ايست قلبي در بيمارستان آراد تهران درگذشت.
وي با اشاره به اينكه او پس از حدود سه روز بستري بودن دوباره در بيمارستان درگذشته است، اضافه كرد: برنامهي مراسم تشييع و خاكسپاري او هنوز مشخص نيست.
محمود اعتمادزاده (بهآذين) در سال 1293 خورشيدي در شهر رشت به دنيا آمد و آموزش ابتدايي و متوسطه را در شهرهاي رشت و مشهد و سپس در تهران ادامه داد. او در سال 1311 جزو دانشجويان اعزامي ايران به فرانسه رفت و تا ديماه 1317 در فرانسه ماند و از دانشكده مهندسي دريايي بِرِست (Berest) و دانشكده مهندسي ساختمان دريايي در پاريس گواهينامه گرفت.
او درباره عنوان «بهآذين» در جايي گفته است: «بهآذين» را من در سال 1322 هنگامي بر خود پسنديدم كه هنوز افسر نيروي دريايي بودم و نميتوانستم آشكارا در مطبوعات قلم بزنم. انضباط ارتشي مجازش نميشمرد. اين نام نخستينبار در روزنامه «مردان كار» بهكار رفت كه مهندس احمد زيركزاده به راه انداخته بود، و او دو سالي مي شد كه با درجه سرگردي ارتش را ترك كرده بود. باري روزنامه دوام نياورد، ولي نام «به آذين» در فعاليت سياسي و ادبيام برجا ماند. اين نام را من خود سكه زدهام. الگوي من در اين نامگذاري واژه «بهدين» بود كه برآن زردشتيان شناخته ميشوند، آذين همان آيين است به معناي دين، «بهآذين» نيز همتاي «بهدين». اما پذيرش اين نام به هيچ رو از سر ايمان به دين آريايي زردشت نبود، هرچند كه تعهدي آرمانخواهانه، با خود داشت. آيا من در زندگي دراز خود توانستهام بدان وفادار باشم؟ نمي دانم. قضاوت با مردم است.
به آذين با چاپ داستانهاي بيشمار و ترجمههاي باارزشي از آثار مشهور جهاني از برجستهترين چهرههاي ادبيات معاصرمان محسوب ميشود. در اينباره به بابا گوريو، زنبق دره، رم ساغري، دختر عمو بت از اونوره دو بالزاك، اتللو و هاملت از شكسپير، ژان كريستف و جان شيفته از رومن رولان، دن آرام و زمين نوآباد از ميخائيل شولوخوف، استثنا و قاعده از برتولت برشت و... ميتوان اشاره كرد.
علاوه بر ترجمه، آثار متعددي ازجمله داستان، پژوهش و نقد را هم تاليف كرده است كه ازآن جمله به كمدي انساني نوشتهي بالزاك، درباره ترجمه، پيش از عمل، خاطراتي درباره ماياكوفسكي، واسكا، دانش ژنتيك و مساله زندگي، امتحان (داستان)، من و تو، راهها، آنها براي ميهن جنگيدند، پراكنده، بهسوي مردم، دختر رعيت، نقش پرند، مهره مار، شهر خدا، از آنسوي ديوار، خانواده امينزادگان (رمان ناتمام)، معراج پيام نوين، منتخب داستانها، از هر دري سخني كه سه مجلد آن تاكنون چاپ شده، بر درياكنار، قالي ايران، گفتار در آزادي و مقالههايي در زمينه نقد ادبي و تاريخي در مجلههاي صدف، كتاب هفته و پيام نوين اشاره كرد. بهگزارش ايسنا او در عرصه روزنامه نگاري نيز فعال بوده و مدتي سردبير پيام نوين و كتاب هفته (مربوط به سالهاي پيش از انقلاب) بوده است.
بهآذين به همراه جلال آل احمد در سال 1347 بنيان كانون نويسندگان ايران را بنا نهاد. وي در نخستين بيانيه كانون با تصوير شرايط خفقان حاكم بر فضاي سياسي، اجتماعي ، فرهنگي كشور توسط رژيم ستمشاهي به جنگ با آن پرداخت و وظيفه انساني هر ايراني را مبازه براي آزادي دانست. بخشي از نخستين بيانيهي كانون نويسندگان ايران را نيز او در آن دوران خفقان نوشته است: «مني كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن ميدهم، مني كه به بهانهي ترس،از يك طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نميكنم، راي نميدهم، انتخاب نميكنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم نمي زنم، مني كه بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيدهي خود را و ايمان خود را، حساب دوستيهاي خود را و دشمنيهاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانهي سمجي كه نمايندهي قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقهي اهانت را بهدست خود امضا كنم، من شايد آزادي را بفهمم، ولي جرات آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است كه اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم؛ وگرنه شايستهي نام انسان نيستم.»
اين مترجم بهعنوان يكي از سازماندهندگان برگزاري ده شب شعر و سخنراني در انجمن فرهنگي ايران و آلمان (انستيتو گوته) در مهرماه سال 1356 مطرح بوده است.
بهآذين درباره وظيفهي هنر و ادبيات گفته است: «... كه ميتوان و بايد به ياري هنر جامعه را دگرگون كرد و شاعران و نويسندگان در برابر مردم و تكامل اجتماعي متعهد و مسوول هستند...»
گاهی خلوت یعنی ، چیزی سرجای خودش نیست .
گاهی همه چیز طوری است ، بترسی ، یا به حال خود و دیگرانت گریه کنی .
یا سرت را به دیوار بکوبی و بگویی ، به درک .
گاهی شرمگین آنی که مثل دیگران و با دیگران ، بیهوده وجود داری . شرمگین از آنی که گوش و چشمی را با خود به هر جا می بری .
گاهی می بینی و می دانی ، حتی شایسته خودت نیستی . با این همه کاری هم از خودت ساخته نیست .
در پی نظری که نسبت به رفتار ناآرامی در تحرکات دیروز شهر ، نوشته بودم ، ظاهرا دوستی اردبیلی را برآشفته کرده ام . ایشان به این نتیجه رسیده اند من تاریخ را تحریف می کنم و ضمنا یادشان آمده حرکت نسل من دردسرساز نسل ایشان بوده است .
بحث در حرکت نسل من البته نیازمند وقت بسیار و فن افزونتر است و نمی شود با یک یا چند شعار احساسی سربسته ، آن را رد یا قبول کرد . ما با یک سری نتایج رودرو هستیم . اما دوستان نمی توانند نتایج احتمالا بهتری را تحلیل کرده و ارائه دهند . مقصر شناختن دیگران ، گاهی سرپوش گذاشتن به مثلا کم کاری ، یا کار نکردن یا ... خود است . این که در فرهنگ ما ریشه دیرینه دارد .
از این گذشته ، نسل من نمی توانست منتظر بنشیند تا آگاهی نسل شما را برای خود دیکته کند . انصافا این ممکن نبود . حتی به یک دلیل ساده ، که معلوم نبود و نمی توانست باشد ، نسل شما چه معرفتی از جهان خواهد داشت .
ثانیا معلوم نیست که هر نتیجه ای به دلیل حرکت ما بوده و اگر ما نبودیم نسل شما در بهشت برین زمین می بودید. چیزی معلوم نکرده ، ما به شما فلاکت آورده ایم اگر سعادت نیاورده ایم .
اما در مورد تحریف بنده :
دوست محترم معلوم است که شما فقط خواسته اید حرف بزنید تا حرفی زده باشید . شما مرا می شناسید و مواضع مرا نسبت به ناسیونالیسم و قوم و زبان و مباحثی از این دست ، خوب می دانید و بارها آن را از من شنیده اید. این هم یادتان رفته باشد ، مطلب قبلی من در وبلاگ آن را معرفی می کرد .
آنچه من تاکید داشته و دارم رسیدن به یک فضای مدنی پسندیده است تا در آن اخلاق دشمنی تعریف شده و رعایت بشود . این قرار است در هر سو اتفاق بیفتد . برخلاف شما من نمی توانم یک جمع عظیمی را که ممکن است حرف و حقی داشته باشد ( و حتما دارد ) مثل دیگران ، جمعی اراذل و اوباش بدانم . کسی هم نیستم که حرکت تندروانه و صرفا احساسی را قبول بکنم . اما در عین حال به اخلاق مقابله هم معتقدم . و نمی توانم بپذیرم به هر دلیل شان انسانی کسی نادیده گرفته شده یا پایمال بشود .
به شما دو ست خوبم توصیه می کنم ، به جای اینکه در جایی دنج نشسته و نقل و قولهای صداو سیمایی را شنیده و از روی آن تحلیل کرده و دیگران را متهم کنید ، نترسید و کمی در خیابان قدم بزنید ، در متن وقایع قرار بگیرید و ببینید و بدانید .
مثلا همین الان در ساعت ۵/۷ سری به خیابان بزنید . قول می دهم خیلی چیزها باعث بشوند به اسم خودتان شک کنید .
در ادامه اعتراضات آذربایجانیان به کاریکاتور چاپ شده در روزنامه ایران ، در ساعت 6 عصر روز شنبه 6 خردادماه سال 85 ، در شهر اردبیل تجمع جوانان از میدان شریعتی آغاز شده و با گذشت زمان به سراسر شهر سرایت پیدا کرد . منهای بعضی شعارهای انحرافی ، حرکت شکل یک اعتراض مدنی را داشت . و معترضین برخلاف انتظار خیلی ها ، بدون تعرض به مردم و امکانات شهری ادامه داشت .
اما با ورود ناگهانی یگان های ویژه و دیگر نیروهای امنیتی که متاسفانه از آموزش کافی برخوردار نبوده و جز فحاشی و کتک کاری همگان ( حتی تماشاچیان و رهگذران از هر سن و جنس ) ، حرکت به درگیری و نهایتا رفتارهای احساسی تند و غیرقابل کنترل کشیده شده و اصالت اولیه خود را از دست داد .
گاز اشک آور
زخمی ها
فریادهای دلخراش
باتوم
صدای آمبولانس
دود
و ...
چیزی که در نیمه تاریک شهر به وجود آمد فضایی از رعب و وحشت بود ، که بخواهیم یا نه ، تبعات حسی و رفتاری منبعد را در پی خواهد داشت . چنین فضایی صدالبته ، حرکت اعتراضی و نحوه مقابله با آن را از منطق خاص خود خارج خواهد کرد . واقعیت رفتارهای ناشیانه نیروهای امنیتی و دستورالعمل های دریافتی آنها به عنوان سیاست گزاری مقابله ، نه تنها موثر نیست بلکه به شدت تحریک کننده و ضایعه پذیر است .
کما اینکه چنین رفتاری ، حتی منتقدین تحرکات اعتراضی را به عنوان معترض در متن قرار داد و به آن کیفیت جدیدی را بخشید .
خوانش چنین متنی ، درایت طرفین را دیگربار ، طلب می کند . اگر نه این توفان ، نوید روزهای بارانی را نمی دهد.
آوار اخبار است که ناگهان ، متورم و مقطع بر سرت می ریزد . تو نیستی که می خواهی بدانی ، بشنوی ، یا به آن فکر کنی . از تو می خواهند بدانی ، بشنوی و حتی آن طور مشخص و مطلوب به آن فکر کنی . قبلا هم این طور بود .
تو در جایی زندگی نکرده ایی در آن بتوانی بوده باشی . در جایی هستی ، همیشه خواسته اند ، در هر لحظه ، آنطور که می خواهند بوده باشی . نه ، صحبت از اختناق و سرکوب و تحمیق نیست . با اینکه همه اینها هم هست . منظور ، حکومت نوعی طرز تفکر و عادت روانی ی تاریخی است . گفتم تاریخی . پس مال یکی دو روز و از آن یک دو دوره هم نیست . عمری دارد این کاروان که از ما می گذرد و رد می نهد بر املایمان .
مانا نیستانی کاریکاتوریست ، در روزنامه ایی نه چندان مهم ( به دلیل اختیار مطالب در حد منفذهایی که دارد و اصولا سیاست گذارانش هم ماهیت حداقلی از تفکر و سیاست ورزی ضرور را دارند ) در صفحه ای که روال پیدا کرده بود در آن ، از دریچه ایی بنگرد و در توضیح و تشریح مقوله هایش به ادبیاتی دست پیدا کند ، که می توانست و توانست ، ادبیات جلف نامیده شود ، کاریکاتوری را رسم کرد و روانه بازار مصرف روزنامه کرد . یک هفته گذشت . بعد از یک هفته ، ناگهان واژه هایی مانند سوسک ، ترک ، توهین ، تفرقه ، تجزیه ، زبان ، قوم ، ملیت ، هویت ، ایران ، پرچم ، تاریخ ، تظاهرات ، اعتراض ، خشونت ، جدایی ، بازداشت ، سرکوب ، زندان ، مجروح ، آتش و و و ، مور و ملخ شدند و ریختند زمین و هوا .
در تهران ، در خوابگاه دانشجویان ، دانشجویان معترض شدند کار خودشان را کردند .
نیروی انتظامی ، لباس شخصی ها ریختند و کار خودشان را کردند .
سیاستمداران ، در دولت و مجلس حرف های تازه ای زدند . مهربان و خشمگین شدند . له و علیه گفتند و شنیدند . کار خودشان را کردند .
و بوی دروغ و ریا و نادانی ، همه جا را پر کرد .
ده ها هزار از مردم تبریز به خیابان ریختند کار خودشان را کردند. چه کاری ؟ فریاد کشیدن ، آتش زدن ، محکوم کردن ، سوختن و کوبیدن و مجروح و زندانی شدن و سکوت کردن .
دولت و مجلس و دیگر ابزار حکومت هم کار خودشان را کردند . چه کاری ؟ تایید کردن و محکوم کردن . کوبیدن و دستگیر کردن . کاسه داغ تر از آش شدن ، و سنگ تکثر فرهنگی و قومی را به سینه زدن و وطن پرست شدن و...
مرند هم داستان خودش را دارد
ارومیه هم باز صدای خودش را دارد . نمی دانم پرچم آذربایجان این وسط چطور سبز شده است .
مشگین شهر ، پارس آباد ، نقده ، اردبیل و زنجان هم هستند . اتفاقات خودشان را دارند و اشکال فریاد کشیدن و اعتراض کردن خودشان را .
بیرون از مرزی ها هم به شوق آمده اند . اعلامیه و بیانیه صادر می کنند و احتمالا دارند ساکشان را می بندند برگردند . می دانید با چه ادعاهایی ؟
اما بعضی سئوال و بعضی شک های پایدار هم این وسط هست که جواب نمی گیرند ، ولی از طرح خود هم دست برنمی دارند :
گفته یا گفته اند مردم ایران حافظه تاریخی ندارد . یعنی چه ؟ یعنی اینکه دیروزی توی کار نیست . هرچه هست امروز اتفاق می افتد . لابد امروز هم عمر کوتاهی دارد و باید زود تصمیم گرفت و راه افتاد و کار کرد .
طبیعی است ( واقعا ؟) . مردمی که کتاب را نمی شناسد و کتابت را ، چگونه می تواند به ذهن فراموشکار خود رجوع کند و با تجزیه و ترکیب جزئیات اتفاقات ، به چیزی به نام حاصل اندیشه دست پیدا کند ؟ لابد می گویید سانسورها ، اقتدار سرکوبگر ، برنامه ریزی سامان گرفته سیاست ورزان در طول تاریخ ، در کار بوده است . تا کتاب و کتابت را از میان ما بیرون برده اند .
نه جانم نگویید . لابد در ممالک دیگر و بین مردمان دیگر ، دولت هایشان کتاب را مثل ارزاق عمومی به آنها پخش می کرده اند . می دانید که این طور نبوده و نیست . ملتی ضرورت کتابت را فهمیده . و فهمیده که این کار برای مقابله با فراموشی ، ضرورت دارد .
اینجا نه فقط ملت ، که از خیلی امکانات نامحروم است ، حتی دولت ها که انواع امکان تهیه و نگهداری لوازم و اسناد کتابت را داشته اند ، با کنار نهادن ضرورت وجودی آن ، دچار همان بیماری نداشتن حافظه تاریخی است .
مبارزان حقوق قومیت و هویت ، مگر تا حالا منتظر بودید که بدبختی روشنفکر ، از سر جهالت کاریکاتوری را بکشد که ممکن است صدها معنی ورای معانی استنباطی شما داشته باشد ، تا یادتان بیاید برای احقاق حق خود به پا خیزید ؟
این همه تاریخ ، کجا بودید ، با آن همه ستمی که برایتان رفته است ؟ با آن همه حقارت هایی که دیده اید ؟ با آن همه حذفی که از کوه هویت تان برده اند ؟ و و و
و دولتمردان مدبر و مدیر ، شما چه ؟ چطور شد ناگهان بحث قومیت و ملیت ها نزدتان احترام پیدا کرد ؟
چگونه ملت آذری عزیز شد ؟ ستارخان یادتان آمد و کی و کی ؟ نام بابک در مجلس و صدا و سیمایتان شنیده شد ؟ وووو
کاری به هیچ کدام تان ندارم که نمی توانم . از آنان که فاقد حافظه تاریخی هستند از این بیشتر نمی آید . آنچه برای من مهم است ، قربانی شدن جامعه ایی به نام جامعه ایی روشنفکرانی است ، که در تاریخ عصر معاصرتان ، لیست طویلی دارد . فاجعه ایی که در برابر چشمان من ، همواره دیده می شود ، سوختن نسلی است که بی هیچ گناهی ، فدای بازی اندوهناک بهانه های کوچک شماست .
شما به بازی حقیرتان ادامه بدهید . ما داغدیده نام قربانیان هستیم ، بی که چاره مان بوده باشد .
و این بار نوبت مانا نیستانی و عده ای دیگر است .