تبليغاتX
از کنج چندم دایره
اکنون فضای خوبی در میان نیست . از هر که سراغ می گیرم افسرده و اندوهگین است . قبول دارم که به زمانی ضد شعر و شادی دچار شده ایم ، اما این را دلیل کافی  برای سکوت شاعر و کلمه نمی دانم . و اصولا نمی دانم چرا نمی توانم بپذیرم جماعت نویسنده و شاعر ناامید باشند.

این روزها سرم شلوغ است . کار برای نان از ساعت ۷ صبح تا ۱۰ شب و گاهی بیشتر . و نیز یادم هست که چقدر نوشته های نانوشته دارم که باید بنویسم . اگر نمی توانم بیشتر از این از دوستانم سراغ بگیرم ، امیدوارم از بخشایندگان باشند .

و شعری کوتاه :

 

موازی تر از این نمی توانستم رفت به جاذبه تو

من

طبق موازین

با پوست موز به زمین خوردم

و

زمین خوردم

مشکل این است

ماه از این تاریک – روشن آب

                          قیقاج می رود

و جیغ ستاره های کودک

هر پله مرا دوباره می لرزاند

شاید می ترسم که

از کافی یی دستت پر نمی شوم

 

 

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 21:48 |

چند روز پیش دوست شاعر ندیده ام علیرضا پنجه ای زنگ زد و گفت می آید پیشم . خیلی خوشحال شدم . دیدن شاعرانی که بارها و بار شعرهایشان را خوانده ام ، همیشه برایم مبارک بوده است . مخصوصا در مدت های اخیری که احساس می کنم غم غربتی ناشناس ، بر دل همه ما حاکم شده است .

شبی که با پنجه ایی و همسر مهربانش و شاعران و نویسندگان اردبیلی : صالح عطایی ، حسین فیضی و آیدین مسنن گذراندیم ، برای هر کدام ما پربار بود .

امشب هم پنجه ایی و همسرشان و فرهاد ابراهیمی سراینده ترانه مشهور آذربایجانی آیریلیق دور هم جمع شده ایم و می دانم شبی پر از صدای شعر خواهد بود .

مدتی بود به دلایل زیاد وبلاگم را به روز نکرده بودم . حرف های زیادی دارم که سر فرصت خواهم گفت . در اینجا فقط می گویم از دوستانی که برای شعر قبلی من پیغام گذاشته اند سپاسگزارم و از اینکه نتوانسته ام به آنها سر بزنم پوزش می خواهم . به زودی جبران خواهم کرد . 

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 20:53 |
از چهار سوهایت کج شده ام و
دره های تنت را بی خیال سوت زده ام
چکه های شیرین بماند
از تکه هایت
به آخر این شب
یک مشت اندک جمع شده ام
حالا تا بیایم صدای گنجشک را یاد بیاورم
یا ببینم
ماه هم می تواند در چشم مورچه ای بدرخشد
یا بدانم یک پرنده می تواند ستاره ها را جمع کند
صدای کوچ اشیاء اتاق را می شنوم
از پنجره باز تو را تمام شده می دانند
لابد صدای خاک تازه کنده شده
در شهر پیچیده است
اگر نه
حتی من هم به آسانی
پاییز را سر کوچه رها نمی کنم بروم
فکر نمی کنم فرصت دیگری
به سویی از چند سویت مانده باشد
مشت اندکم را می گشایم
و پنجره را می بندم
+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 20:12 |