این روزها سرم شلوغ است . کار برای نان از ساعت ۷ صبح تا ۱۰ شب و گاهی بیشتر . و نیز یادم هست که چقدر نوشته های نانوشته دارم که باید بنویسم . اگر نمی توانم بیشتر از این از دوستانم سراغ بگیرم ، امیدوارم از بخشایندگان باشند .
و شعری کوتاه :
موازی تر از این نمی توانستم رفت به جاذبه تو
من
طبق موازین
با پوست موز به زمین خوردم
و
زمین خوردم
مشکل این است
ماه از این تاریک – روشن آب
قیقاج می رود
و جیغ ستاره های کودک
هر پله مرا دوباره می لرزاند
شاید می ترسم که
از کافی یی دستت پر نمی شوم
