تبليغاتX
از کنج چندم دایره
از کنج چندم دایره
شعر و داستان

پاييز

فصل آشوب زرد و قرمز

در آب و آينه

و چشم هر كسي كه

مي‌تواند نگاه خيره داشته باشد

به نور و آتش / در كمي ابتداي يك خاطره طولاني

 

پنجره ها

به سوي نگاه سخت تو باز مي‌شود

( تو / هر كسي كه هستي / حتي اگر چشمان آبي داري / يا سبز يا /

يا به وقت ديدن پرنده / مثلا كبوتر يا پرستو / مي‌تواني بلند بخندي يا )

 

مرد

براي خاطره‌اش شلاق مي‌خورد /

به خاطر يك صبح يا / يك استكان / يا رويي زيبا / حتي يك چشم و يك خنده

 

شايد بايد فرياد بزني / اعتراض

مثلا :

« آقا ، اينجا كه نمي‌شود

محل عبور كودكي هاست ، احتمالا با بادبادك‌هاي قرمز/ خنده‌هاي سبز »

يا :

« هر كسي كه مي‌بينيد

هنوز هم يك كودك است

با اندازه كمي بزرگتر / از اندازه كلمه‌هايش / و آهي را كه ياد گرفته تندتند بكشد»

اما بايد

اول دگمه پيرهنت را ببندي / لخت سينه‌ات مي‌تواند گلوله‌ها را گمراه كند يا/

چيزي از صفحه را بيرون بريزد

 

مي بندي

دست كه پايين مي‌آوري مي‌شنوي

: « ببخشيد آقا

كمي وقت براي عشقبازي كامل داري ؟

از آن سوي جوي تا اينجا

چند قرن است كه راه آمده‌ام / سخت نيازمندم

لطفا »

 

پاييزوآشوب زرد و قرمز

و باور كن يك خيابان خلوت

باور كردي ؟ / حالا

مرد و زن

دست در دست هم بايد بروند / مي روند

دقت كن

بيشتر

از گيسوان زن خون مي‌چكد / مثل رگ‌هايي كه / مي تواند در فضاي آبي /

كشيده شود

چراغ راهنما چشمك هاي قرمزش را

سكته كرده است

 

سخت نيست

تصور كن

 

و بانويي

در جايي دور

نخل‌ها را مي‌تكاند / و پستان‌هايش را تندتر

قبلا

حتي پيش‌تر از آنكه ما ( من و تو / حضوري كه داشته‌ايم / لابد در يك عكس دو نفره )

در گوش رود چيزي گفته باشيم

دامني پر

پونه بر سر عشق باريده است / و خدايي را خطاب قرار داده :

« ديگر پيرتر از آن هستي به مذاقم شيرين تر بماني / بال‌هاي سفيدت را لازم ندارم »

 

مي‌دانم

باور كردن اين تصوير

و چيزهاي زيادي ديگر هم

           سخت است / سخت‌تر از ديدن نوك پرنده / آنگاه كه آوازي تند دارد

اما بايد اول

كوه را در كاسه سرازير كني / با قله و پهناي دامنش

(كاسه را در يخچال بگذار

بعدها خواهي فهميد كوه خنك نوشيدن دارد)

سايه‌ات را با پشت دست

از ديوار براني / سايه قديمي‌تر را هم از كنج‌اش

بيايي پشت پنجره

و چيزي در گوش باد بگويي / چيزي كه بفهمد / و تندتر بوزد

آنگاه

هواي اتاق بنفش مي‌شود و كبود

و هراسي سبك جانت را مي‌گيرد

مي‌بيني

اندام زن خونين است

برمي‌گردد و از تو مي‌پرسد :

« حاضري جاي من باشي‌ ؟ »

حاضري؟    

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 14:17  توسط مظاهرشهامت  | 

جلسه نقد دفتر شعر عشق اول عليرضا پنجه‌اي
 
 
 
شعر و ادبیات امروز
 
 
 
 
 
 

خانه ی فرهنگ گیلان 5 شنبه 23 آذر ساعت 18 به بهانه­ی چاپ دوم ، مجموعه شعر عشق اول علی رضا پنجه ای (شاعر و روزنامه نگار) را با حضور چهره های آشنای هنر و ادبیات معاصر به نقد می نشیند.

برای این جلسه از عنایت سمیعی،موسوی، م.موید،سعید صدیق ،کامیار عابدی، مسعود بیزار گیتی، یزدان سلحشور،مظاهر شهامت،  سایر محمدی، دانش آراسته، طیاری، بدرطالعی، رضایی راد،بنی مجیدی، ،روحانی، صالحی، صاحبان زند، آرش رحمانی، ایرج ضیایی، غلامرضا مرادی، بهمن صالحی،کامبیز صدیقی وندادیان،آرش رحمانی ، قربان زاده، مهرانی ، نیکویه، جکتاجی، بشرا، چراغی، عباسی و... دعوت به عمل آمده است.

شایان ذکر آن که پنجه ای مصمم است پس از انتشار پیامبر کوچک و شب هیج وقت نمی خوابد ـ که توسط نشر فرهنگ ایلیا به  خانه ی کتاب ارشاد سپرده شده ـ گزینه ای از 30سال شاعرانگی خود را با انتخاب از 7 عنوان کتاب های منتشر شده ی شعرش تدوین و انتشار دهد، نیز گزینه ای از گفت و گوهایی که با او صورت گرفته را با عنوان رو در رو به چاپ برساند. وی هم اکنون مشغول صفحه بندی ویژه ی فرهنگ، هنر و ادبیات گیله وا است که به سعی او برای خانه ی فرهنگ گیلان به صورت پخش سراسری منتشر خواهد شد.

                               روابط عمومی خانه ی فرهنگ گیلان

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 23:39  توسط مظاهرشهامت  | 

قسمتي از رمان در حال انتشار من

صبح كه بيدار شدم يادم آمد چند روز است به بهار نزديك مي شويم. بالاي سر ما ديگر هر روز برف نمي باريد . بارها آسمان آبي را ديده بودم . خورشيد تابان را اگر چه هنوز كم رمق ،  ديده بوديم. متوجه شده بوديم از تعداد حيوانات زير برف كاسته مي شود. آنها دزدانه از سوراخ هاي برفي بيرون مي رفتند. سقف تونل ها چكه مي كرد. حتي چند بار بعضي از پرنده ها ، چند لحظه آواز خوانده بودند. آري ما به بهار نزديك مي شديم اما من كسل بودم . روحيه خوبي نداشتم. بي تاب بودم . حجمي از يأس و خستگي ، نگاهم را به هر نقطه اي خيره مي كرد. خيلي وقت بود از زن و بچه ام دور شده بودم ، از دوستان و آشنايان .خيلي وقت بود كتاب نخوانده بودم و جز چند عنوان داستان كوتاه و چند قطعه شعر ننوشته بودم. همة اينها به يك طرف ، يادم آمد ديشب خواب عجيبي ديده بودم. خواب ديده بودم زنم در خواب ديده بود كسي در خواب ، كتاب قطوري را گشوده مي خواست نام مرا تعبير كند. او فكر كرده بود نام من خوابي است در دورترهاي خاطره او. نام مرا در صفحه 1111 پيدا كرده بود و در زير آن اين شرح را خوانده بود :

مردي است فرزند خود ، از زني  باكره به شرط آواز فرشتگان گمنام كه از يك داستان بلند احضار شده اند. مرده ها او را نيك تر مي شناسند ، چرا كه پيش از برهه ازل از پلكان بسيار،  پايين رفته ، در سياهي ظلماني شبي گم شده است. زنده جاويد است اما در شمار ساعت ها نمي گنجد. فراموشي او را راه نمي دهد چنانكه ياد آوري . پس در دوزخ رنج گرفتار مي ماند ، مانند آواز وحوش در دورتر .

 مادرش محبوسي است خود خواسته در اتاقي بر بالاي پله هاي بسيار. هر روز  او را سه بار به فرياد آواز مي دهد اما صدايش در ديوارها خاموش مي شود.

 فرشتگاني كه با‌آوازي خارش او را مولود كرده اند در همه آسمان گم شده اند . تنها در هر كسوف ماه صداي بال زدنشان را حامله زنان تنها مي شنوند و ديوانه مي شوند.

ياد آوري اين خواب بود كه يادم آورد چرا آنقدر بي تاب بودم. براي اينكه بتوانم تغييري در روحيه خود بدهم از خانه ، بيرون رفته در تونل هاي تو در تو به قدم زدن پرداختم . ساعتي گذشت . از چكه ها كه خيس شدم به خانه برگشتم . تازه وارد خانه شده بودم كه خبر آوردند برايم ميهمان آمده است. شنيدن اين خبر، مثل يك معجزه بود. مخصوصا كه فهميدم ميهمانم بورخس است. او را از سال ها پيش مي شناختم ، از ايرلند ، بوینس آيرس ، ببر آبي ، دربارگاه المعتصم . بارها با او در كتابخانه هايي بوديم كه به طور اسرار آميزي بزرگ و ناتمام بودند. كتاب هاي قديم با مطالب تمام نشدني جذاب ، من خواننده علاقمند داستان هايش بودم . طوريكه يكروز به من گفت :

« وجود تو در دنيا يكي از بهانه هاي نوشتنم است. صداقت اين فكرم را زماني فهميدم كه بعد از سالها زندگي دريافتم ، پيروزي هم عین شكست است. اين نتيجه را مديون تو هستم. چون تو مي داني من بلدم بنويسم»

او را گرم در آغوش كشيدم ، هر چند انگار سرماي طول مسافرت او را به يك تكه يخ يكپارچه تبديل كرده بود. حتي وقتي حرف مي زد فكر مي كردم صدايش هم جنسی از يخ  است، جز چشم هايش كه تيز و موشكاف نگاه مي كرد و همه مهرباني اش را به بيرون مي تراوید. او را به اتاقم در بالاي پله هاي بسيار بردم. در كنار بخاري گرم ، جاي راحتي برايش درست كردم و قديمي ترين كوزه شرابم را در برابر گذاشتم كه نصف آن را حريصانه و يك جرعه بالا كشيد و خوابيد.

چند ساعت بعد شامش را كه آبگوشتی از گوشت عقاب سياه بود ، خورد و گفت :

 « مزه مردگان عتيق را مي دهدو احساس پرواز در طولاني ترين شب تاريك را» .

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:39  توسط مظاهرشهامت  | 

۱-  شماره ۳ - ۴ مجله خوانش منتشر شد و از من هم نقدي بر دفتر شعر شبلي سروده آتفه چهارمحاليان در ان چاپ شده است .

۲- دفتر شعر عشق اول سروده عليرضا پنجه‌اي ۲۳ آذر در خانه فرهنگ گيلان ( رشت )نقد خواهد شد . من هم در ان جلسه حضور داشته و نقد خود را ارائه خواهم كرد . خانه گيلان تا حالا اشعار عده‌ زيادي از شاعران را بررسي كرده است . از جمله شمس لنگرودي ، حافظ موسوي ، مظاهرشهامت ، عباس صفاري و ...

۳- رمان آدميان كه در ، من كه قرار است به وسيله انتشارات فرهنگ ايليا منتشر شود ، از سوي وزارت ارشاد اسلامي  چند اصلاحيه خورده است . خوب است كه آنها در عين اينكه تعجب آدمي را برمي انگيزد ، جزئي است و به اثر لطمه نمي زند . اصلاحات را انجام دادم و فردا به ناشر مي‌فرستم . اميدوارم تا نمايشگاه كتاب منتشر شود .

۴- براي دوست شاعرم پويا عزيزي مشكلي پيش آمده كه اميدوارم به زودي حل شود .

۵- بالاخره شاعر مهربان عليشاه مولوي از بيمارستان مرخص شده و حال خوبي دارد . باشد كه از اين به بعد مواظب سلامتي خودش باشد .

۶- رضا شهرستاني قالب و امكانات جديدي را براي سايت رواق فراهم كرده است .

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 23:15  توسط مظاهرشهامت  | 

قسمتي از يك رمان در حال انتشار من

يوواخ چند بچه را سربريده بود وحالاداشت شكم آنها راخالي مي كرد . زن ها ديگ ها و تشت ها را مي شستند . گوشت ها را تكه تكه كرده و نمك مي زدند . روي تخته سنگ ها مي چيدند تا در سينه آفتاب خشك شود . همه كارها درسكوتي ترسناك انجام مي گرفت . تنها سونگال ، جوانترين زن يرواخ كه بعدها فهميدم ازبك است وقبل از اينكه زن يوواخ شده باشد ، رام كننده اسب هاي وحشي با آواز خود بوده است ، به آرامي ترانه مكرري را زمزمه مي كرد . هم او بود كه آواز خود را قطع نكرد وسوي انگشت اشاره اش را به طرف من  گرفت . از سينه تپه اي به آن سو سرازيرشده بودم . يوواخ با عجله چوبدستي خونينش رابه دست گرفته آماده شد . صبر كرد تا به چند قدمي او رسيده باشم .

ـ بايست

ايستادم ومنتظر ماندم .

ـ به اين دره جز آشنايان نمي توانند آمده باشند . ما هم كه هيچ آشنايي نداريم ، پس ...؟

ـ من كه من نيستم يوواخ . درخواب آمده ام .

ـ سونگال وحشتزده بود ، گفت :

ـ خداي من اين دومي اش است . من باز هم مجبورخواهم شد به ورطه ديگر بروم .

يوواخ به او گفت كه ساكت شود وباز به سوي من :

ـ در اين صورت بايد نشاني بدهي كه نمي توانيم باور كنم .

ـ چه نشاني ؟

ـ بگو رنگ انار وگل سرخ چيست ؟

ـ خوب معلوم است هر دو سرخند .

« هومي» گفت وشادمانه ادامه داد :

ـ درست گفتي البته فرقي هم نمي كرد چه مي گفتي چون تو اولين كسي هستي كه بعد از اين همه سال به اينجا آمده اي .ما در هر صورت تورا يك آشنا در نظر مي گيريم .

كودكان كه به تماشا ايستاده بودند ،  دوباره در اطراف پراكنده شده به بازي پرداختند . زن ها كه دست از كار كشيده بودند . باز هم با آن مشغول شدند . در ميان اين جماعت همه لخت ، تنها من بودم كه لباس كامل ، بدنم را پوشانده بود . بنابراين بخواهم يانه ،  احساس نوعي غريبي  داشتم .

يوواخ اين را فهميد كه گفت :

« بخواهي مثل ما باشي براي ما مشكلي ندارد »

از آن روز دو سال گذشته بود . عدد ثابت بچه ها هنوز هم عدد ثابت بچه ها بود . امازنان بسياري به آنجا آمده وتقريبا  دره بزرگ را پر كرده بودند . من با همه آنها زندگي كرده بودم و حالا ديگر خوردن غذايشان نه تنها برايم چندش آور نبود كه حتي لذيذ و خوشمزه هم شده بود . من نمي توانستم از ادامه خواب برگردم . پس ، ياد گرفته بودم آن را تحمل كنم وحتي فكر كنم اينطوري بهتر است . تنها چيزي كه مشكل ايجاد مي كرد وگاه به گاه ، دره را برايم غير قابل تحمل مي كرد ، آوازهاي  سونگال بود كه بعضي وقتها از زمزمه فراتر رفته ، اوج سحر انگيزي مي گرفت . طنين آن ، از كوه هاي اطراف تا سرحد مرگ ، مسحور كننده مي شد . يك روز از او پرسيدم اين صدا و اشعار،  از چه كسي به او رسيده . دستم را گرفت به طرف تخته سنگي كشيد . روي آن نشستيم . براي اولين بار ديدم چشم هايش از اشك نمناك شد .

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 1:7  توسط مظاهرشهامت  | 

بله بله ، دقيقا

بل بگير دقيق

حالا ه

هه

هه‌هه هه‌هه هي

 

فدايي‌ات بودم

چند بار چريك

 

هي

هايت را فدا شوم هق

حق‌ات بود   حق

 

توده‌يي ناخالص بودي به هيچ دهي راهت

ادامه دارد

شهيد شيدا

شورت دهان مرده‌شور را جمع

 

ني كه در ني‌زار مي‌زد

ني پشت‌پا بر ني مي زد

دل به دار مي‌زد

 

كاسه پر كني خون

نوشيدن ندارد كه

تشنه با پاشنه هم بدود

 

بله بله ، دقيقا

عق و

زار مي‌زد به آزار

بر سفره‌ام صبح

پرگار

 

بودي بود

بود بودي

بويت هنوز

نه

به سويت هنوز

 

بگو گام‌گام مي رقصم

بله

بي‌لگام

جيب هر اسب نجيب پيدا مي‌شوم

 

نيستم               

نيست

نيست‌نيستم

 

ني در ني زار مي‌زنم

پشت‌پا

بر ني مي

زنم

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 22:47  توسط مظاهرشهامت  | 

وقت‌هايي هست احساس مي‌كني به يكي از درو ن خود ، در عالم واقعيت پا گذاشته‌اي. فكر مي كني در يك فضاي رويايي ، مزه يك زندگي تازه و شيريني را مي‌چشي . همه چيز در فضايي از رنگ و تحرك ، برايت شكل زيبايي مي‌گيرد ،...

اما ناگهان صداي آوار را مي‌شنوي . جهانت با جمله‌ايي يا خطي از كلمات از هم مي‌پاشد . خود را زير خروار ها خاك  مي‌يابي . آري جهان بر رويت ويران شده است . فكر مي‌كني بايد بايد بايد ازدست نجات دهنده هم كه باشد ، رو برگرداني ، چون در برابر عظمت تصورات پيشينت ، دروغي بيش نخواهد بود .

درمي‌ماني اينها را چرا در وبلاگت مي‌نويسي؟ مگر صدا از ميان اين همه خاك ... 

|+| نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 12:0  توسط مظاهرشهامت  | 

خبر
رمان ، آدميان كه در ، من كه چندين ماه بود منتظر مجوز بود و من با توجه به سياست‌هاي اخير ارشاد ، ديگر قطع اميد كرده بودم ، طبق خبر ناشرم شش - هفت تا اصلاحيه خواسته است. هنوز نمي دانم اصلاحيه‌ها در چه حدي است و قرار است به زودي برايم اعلام شود . نمي‌دانم بايد خوشحال باشم يا نه .

اين رمان را قرار است نشر فرهنگ ايليا رشت منتشر كند . منتهي به زودي معلوم مي‌شود كه اصلا اين كار شدني خواهد بود يا نه . يعني اينكه اصلاحيه‌ها تا چه حد هستند و من خواهم توانست رضايت بدهم ؟

اگر زياد سخت نباشد اميدوار خواهم بود دو مجموعه شعر و داستان‌هاي كوتاه هم با نشر مينا و ايليا كار كنم . 

|+| نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:20  توسط مظاهرشهامت  |