آسيبشناسي نگاهي ديگر
روزگاري ، در زمان – مكان ي محدود ، از كوزه همان مي تراويد كه در آن بود . و كوزه هم لاجرم محدوديت گنجايش خود را داشت و به هنگام پر و خالي شدن ، اسير زمانمندي مقدرش ميشد . در آن روزگار ، مفهوم كل و جزء در اذهان لاجرم محدود ، به قدري به هم نزديك بودند كه گاهي ، به هم پيوسته بودند . درك ما از اين پديده نبايد مفهوم انجماد يا خلاصهشدگي را پيش بكشد . چرا كه هر دو اين مفاهيم ، در پنهان ذهن ما ، معناي گسترش تحديد شده را مطرح خواهد كرد . بي آنكه الزاما تحديد بتواند درونه جبري گسترش را پايان بدهد . در حاليكه قرابت كل و جزء در روزگاري كه ما مي شناسيماش ، يك هستي كامل بوده است . گيريم كه پذيرش چنين تكميلي در اكنون باورهاي ما قابل تصور باشد . اگر چه به نظر ميرسد وجود و حتي تداوم چنان تكميلي تا مدتي مديد ، در باورهاي پيچيده ما ساده و ابتدايي مي نمايد ، با اين همه انديشه به آن و روشي كه براي شناخت آن پيشه ميشد ، حاصل مطابق و كامل و منطقي تري را در ميان مي كشيد . چرا كه بين كل و جزء چندان فاصلهايي به وجود نمي آمد تا با بيگانگي و ناشناسي پر شود . بلكه نگرشي بود كه با درك قرابتها و بستگي ها ، يك هستي تمام را منظور ميداشت و هرگز نهي آن را منتج نمي كرد . طبيعي است كه چنين طرز انديشه و نگرشي در آثار ادبي و هنري نيز منعكس شده و باوري عام و كلي را مد نظر قرار مي داده است . ليكن در همينجا بايد قرابتي را باز به ياد آورد تا از يك غفلت تاريخي كاسته باشيم . در بحث بازشناسي كلي گرايي گذشته تصور ما هستي و هستي اجتماعي به نظر ميرسد تا حدودي برخوردي مغرضانه با گذشته و به طوركلي با سنت است . به طوريكه در رفتارشناسي بازمانده از آن دوران ، عينيات واقعي آن زمان را فراموش كرده و به عبث شرايط امروزين را در آن تصور مي كنيم و سپس درست از اين منظر به دريافت هاي حاصل انسانهاي آن زمان حمله كرده و آنها را در انتخاب زاويه ديد به جهان ، در جايگاهي خطاكار محسوب مي كنيم . راستنمايي اين رفتار در حقيقت غلط ، بيآنكه اعتراف كنيم از مطابقتي حاصل مي شود كه خود يك اشتباه تاريخيي است كه عملا در مباحثي ديگر ، رياكارانه به آن اقرار كردهايم . مشكل از كجا ناشي مي شود ؟ چگونه فكر ميكنيم گذشتگان در فرآيند شناخت خود از حياتشان نسبت به ما كه دورتر از آن بوده و به واسطه فراموشي اجباري گذشت زمان ، اطلاعات كمتري از آن داريم ، دچار اشتباه شدهاند ؟ اين حس تحقير و تصغير گذشته و گذشتگان چرا و چگونه پديدار شده و تداوم پيدا كردهاست ؟ ...
فكر مي كنم براي روشنتر شدن بعضي ازپاسخها و تصريح اينكه در انتخاب روش شناخت در وضعيتي معاصرتر، اين ماييم كه اشتباه ميكنيم ، لازم است دوباره به موقعيت كوزه برگرديم . پيشتر متذكر ميشوم اينكه كارگرداني يك بحث مهم را شيئي به نام كوزه به عهده گرفته و احتمالا به طنزگونگي و سبكي آن بينجامد ، به نظرم التفاتي نابزرگوارانه است . چرا كه اولا : بايد طنز را در ساختار هستي و هستيشناسي مهم دانست . ثانيا : كوزه علاوه بر شي بودن مسئوليت ارائه مفاهيم نمادين بيشتري را در ادبيات و امثال و حكم تاريخ انساني ما عهدهدار بوده ، كه بايد از نظر دور نداشت .
كوزه جايگاه زمان – مكاني خود را تغيير داده ، بنابراين نحوه تراوش درونهاش اشكال و صور ديگري پيدا خواهد كرد : پيدايش تانكرها ، بشكهها ، مخازن ، لولهكشيها ، بطري هاي بسيار ريز براي مايعات خوشبو و دارو و ...
محتواي آن هم عوض شده است . جاي آب و شراب و روغن را ، دهها ماده ديگر گرفته است : عطر ، سم ، روغن ، آب و شراب ، مايعات پاككننده ، دارو و ...
در عينحال جنس آن هم از سفال به فولاد ، شيشه ، پلاستيك ، آهن و ... تغيير پيدا كرده است .
جان آدمي هم تغيير كرده و به جاي اينكه آگاهي را به عنوان وديعه موروثي مالك شود ، ناچار است آن را به دست بياورد و انتخاب كند . اتفاق ديگري هم افتاده است : اگر چه كمبود آگاهي در گذشته با ايجاد روحيه ناتواني كسب آن براي عدهايي ، آن را در تملك كساني ممتاز و يا برازنده افرادي خاص نگه ميداشت ، و هرگونه رقابت و جنگ را از ميان ميبرد ، اما در حال حاضر وفور و كثرت آن ، خصوصا با توجه به اهميت امكانات كاربردياش ، منازعات بيپاياني را پديدار كرده است . اكنون آشنايي و شناخت ، در دسترس عموم قرار گرفته و به آساني قابل دريافت است .
اتفاقات ديگري هم هست : پيروزي هاي روزافزون تكنولوژي كه تسهيلكننده دستاوردهاي خواسته هاست و نيز فرصتهاي تازهايي را براي توقعات جديد ممكن ميسازد .
تضعيف قدرتهاي كلان و رويش خرده قدرتهاي نوين ، مفهوم دموكراسي ميان قدرتها يا همزيستي آنها را ممكن كرده است .
و بالاخره پروار شدن افسانهايي ابزار و روابط ارتباط جمعي و نفوذ رسانهايي كه نقشپذيري افراد را در ادراك هستي پيرامون وسيعش ، لاجرم مي كند .
به اين ترتيب گويا در عمل انديشيدن آدمي ، لاجرم پديده جديدي نمايان شده و آن ، برچيدن نگاه از كليات و خيره كردنش در جزئيات است . اكنون ديگر فرصت و حوصله كافي تفكر براي جهان ، در ميان نيست . جزئيات آن به قدري گسترش يافته كه درك هر كدام آن از توان فردي خارج است . پرواري جزء به قدري افزون شده كه مفهوم كل را در ابهام قرار داده يا حتي بلكه از ميان برده است . شايد همين هيبت جزئيات است كه ما را از سر ترس و تعجيل به غفلت فرو برده و انتظار داريم گذشتگاني كه اين همه تغييرات را تجربه نكرده بودند و تنها كوزههاي كوچكي داشتند ، ميبايد مثل ما مي انديشيدند . قصد اين مقال البته فقط اعاده حيثيت گذشتگان نيست . بلكه و در عينحال تاكيد بر حاصلهايي لااقل كممقداري است كه شتاب در يك انديشه اشتباه ، توانسته آن را منطقي جلوه كند .
به نظر ميرسد جهان ، نظم خود را فراموش نكرده است كه در اين صورت طبعا از هم مي پاشيد . خصوصا كه براي از هم پاشيدن خود ، اكنون ابزار و لوازم وسيع و كافي هم دارد . بلكه انتظار معقول اين ميتواند باشد كه نظمهاي جديدي را پذيرفته و آن را با تنوع بسيار و كميت بيپايان ، تقسيم كرده است . و اگر اينگونه باشد ( كه به نظر ميرسد هست ) نميتوان باور كرد و نبايد باور كرد كه كليت آن از ميان رفته و مديريتش به دست تصادف و رفتارهاي آني و بي برنامه سپرده شده است . بايد قبول كنيم كه ماديات ( اشياء ) موجود جهان ، با وجود دارا شدن از اشكال مختلف و متفاوت ، چارچوبههاي اشكال حتي تغيير يافته خود را حفظ كرده و با خطوطي گيريم حتي كمرنگ ، هنوز استقلال خود را از ديگري ، به رخ ميكشند . در اين صورت ، اذهان نيز ، حيطه و ميادين شناخت خود را محافظت خواهند كرد و به اين ترتيب آن تلاش رياضتگون براي حفظ يكپارچگي ، همچنان باقي بوده و تداوم دارد . و اگر قرار باشد روزي و ساعتي تغيير كند ، با ادله كافي و توجيهپذير و با اتكاء به كنشي از تفكر ، چارچوبه ديگري را را خواهد پذيرفت و نسبت به آن با فروتني اما صليب ، گويا وفادارخواهد ماند .
به اين ترتيب در ترجمه از جهان در حوزه ادبيات و هنر، خطي از انديشه قابل شناسايي وجود خواهد داشت ، كه ميخواهد و ميتواند روابط اجزاء با كليات را درك كرده و آن را توضييح دهد . ارتباط ها ، پيوندها ، گسست ها و ضرورتهاي هر كدام . حذف چنين خطي ، و حذف تكههايي از اين حوزه ، درك ما را از كليت مفروض ناقص خواهد كرد . و توليداتمان را اگر به حد ابتذال هم نرساند ، كممايه خواهد كرد . به عبارت ديگر روش ما و گذشتگان در ترجمه هستي فرقي نكرده است . تفاوت در تورم هستي و اشكال و تعدد اجزاء آن است كه رويارويي با آن ، يا آميزش و سازگاري با آن ، همچنان با درك روابط اجزاء و كليات ميسر است .
ليكن به نظر ميرسد در وضعيت معاصر ادبيات ، از چنين دركي مغفول شدهايم . اكثر توليدات شعري و داستاني بعد از نيمه دهه شصت ، دست به تطاول امكانات خود زده است . لازم ميدانم همينجا متذكر شوم كه كلام براي ارائه خود محتاج صداقت است . اگر نه اعتبار خود را از دست داده و با ايجاد ناامني در درون خود ، به باورناپذيرياش خواهد انجاميد . به اين مهم از اين جهت تاكيد ميكنم كه قشر يا طيف خاصي از ادبيات امروز در دفاع از خود ، به نظر ميرسد وجه صداقت را وانهاده و از قدرت كلام ، با سفسطه تمام سوءاستفاده ميكند . نمونه هاي چنين رفتاري را در خيلي از نقد و نقادي هاي خصوصا رسانهايي مي توان مشاهده كرد . اين امر به بازنمايي هويت ادبيات ما كمك نكرده ، بلكه به ابهام و تيرگي موجوديتش افزوده است . دسترسي داشتن به منابع اطلاعات و آگاهي ، لزوما بايد براي تنوير افكار صورت بگيرد ، نه براي آشوبناك كردن دريافتهها .
از نيمه دوم دهه شصت ، ايده سياستزدايي از ادبيات ، با اهتمامي سمج ، بخشي از منظرگاه ادبيات را از آن حذف كرده و ادبيات را براي اين مقوله ، بي توجه و مسئوليت نشان داده است . در حاليكه توليدگران ادبيات ، به صورت طبيعي نسبت به اين مقوله ، حساسيتي خاص داشته و مي بايد آن را در آثار خود منعكس مي كردند . چنين رفتاري البته فرق ميداشت با سياستزدگي افراطي ادبيات كه روزگاري تجربه كرده بود . سياستگريزي افراطي به اندازه سياستزدگي ، آفتي بوده است كه علاوه بر چرخش نگاه ادبيات ،به وسعتي از از امكانات خود ، در عدم زمينهسازي و فراهم كردن بسترهاي لازم از اين راه ، براي خود ناتوان مانده است .
مسايل اجتماعي نيز مورد ديگري است كه از آن زمان تا اكنون ، از حيطه دخالت بسياري از آثار بيرون شده است . ظاهرا ديدگاه حذفكننده ارجاعات بيروني ادبيات ، به اين ترتيب خواستهاند آدمي را هم از محيطش حذف و او را به موجود تك محور ، با تاثيرات عملي – رفتاري خلاصه ، تبديل كنند . اگر قبول هم نكنيم اين امري ناممكن است ، بايد بپذيريم ادبيات را براي پرورش ديكتاتوري تام فردي به كار گرفته ايم . به اين معني كه دوران هستي بر محور خواست آشوبناك يك فرد ، صرفنظر از اينكه وي در چه جايگاهي بوده باشد . يعني حذف داوري و تاويل مخاطب نسبت به داده هاي مولف.
آثار اين زمان مشحون است از توجه مداوم به چرخش هاي احساس و دريافت هاي هر كس ، و بيان آن بيآنكه مراحلي از تبدلات لازم را در پروسه ادبي شدن طي كرده باشد . همه چيز در ريزههاي اطراف خلاصه ميشود كه با هيچ جا و مكاني ديگر ارتباط ندارد . روندي وجود ندارد . سكون است و سكوت . و اگر تحركي و تبادلي هم صورت ميگيرد ناشي از احتمالات و نقش تصادف است . بنابراين شعور كنشگر غايب است . و اصولا همان غيبت است كه ظاهرا موجد ادبيات خلاق است . اين انفعال و بيماري است كه در اين برهه تاريخ به ميدان آمده و خلاقيت منبعد را به عهده گرفته است .
و بازبه همين ترتيب است كه :
غناي عشق و خواهش از شعرها حذف ميشود . احساسات ناب و عواطف پررنگ پس رانده مي شود . داستانها ، بيانگر تجربه هاي كوچك و روزمره و كاملا شخصي مي شود . دستاوردها ي خواننده محدود و بي تاثيرند . انسان توصيف شده ، كوچك ، منفعل ، سرگردان و ياوه گو است . صداها براي شنيدن نيست و سكوتها براي تامل و انديشه . رمانها درگير حوادث انتزاعي و دور از دسترس است ، يا نشانگر صرف استرسهاي انسان منگ و منكوب شده . و ...
و اگر اين تحليل ، قرابتي حتي اندك با وضعيت واقعي مناسبات پندار و رفتار ادبي ما داشته باشد ، ايجاب ميكند كه كنكاشي ديگر در نحوه نظارهمان به گذشته ، اكنون و ضرورت هاي ادراك خود از هستي معاصر ، داشته و براي بازنمايي آن و سيال كردن خلاقيت آدمي در ميانهشان ، از نوعي ديگر بينديشيم . در آن صورت ممكن خواهد بود كه شوري تازه و اميدي شوقآور در آثار منبعد بيش از پيش پديدار شود . انگار بايد دوباره به رابطه جزئياتي كه ما را احاطه كرده است با كلي واحد يا كلي كه در دايره تحركات خود ايجاد كردهاند ، بينديشيم و قبول كنيم كه غياب انديشه ، باعث حركت در مداري بسته خواهد بود .

