همسايه
اسب مرا
از گلويم فرار كرده
نديدهايي ؟
- ديدهام
ميتاخت
و ابرها را له ميكرد
- واي ...
پس آن همه شاكي خواهم داشت ؟
مي توانم در سويي از سوسوي نگاهت پنهان شوم
- آري
تا زماني كه
بتوانم به قعر آيينهايي نگاه كنم
بعد
اسبي خواهم خواست
كه از گلويي
گريخته باشد
+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت
10:58 |


