تبليغاتX
از کنج چندم دایره - کی؟

                                           کی ؟

                  

گیر کرده بود حالا نمی دانست صفحه یا سطر چندم . درست در چند صفحه اخیر ، مردی ، نه اینکه ناگهان ، بلکه بالاخره ، دست برده بود و گوشه فرش را بالا زده بود ، یک دشنه خوش نقش درخشان گرفته بود توی کف دست راستش و فشرده بود .فکر کرده بود به زودی خیالش از همه چیز راحت خواهد شد . و آن همه رنج دودلی و بی ارادگی را دیگر نخواهد داشت . نه ، می دانست اهل انتقام و این قبیل حرف ها نیست . فقط می خواست خودش را از تنگنایی که آرام آرام و در طول سال ها در آن گرفتار شده بود ، خلاص کند . از این احساس و وضعی که می توانست به زودی پیش بیاید خوشحال شده بود . اما بازهم مثل اگر نه همه وقت ها ، بلکه مثل بسیاری وقت ها ، تردید سخت ریخته بود روی سرش و مثل یک موش خیس شده ، معطل مانده بود . مضاف اینکه درست در همین لحظه ناگهان به یاد یکی از خاطرات دورش هم افتاده بود .

از راهی می رفته . از جایی به جایی . چه کار داریم از کجا به کجا ؟ اما می دانیم که عصر یک روز پاییزی در یک منطقه سردسیر بوده . اول ها هوا نیمه ابری بوده  و روشن . و او از پیچ و خم بسیار با قدم های شمرده می گذشته . از تپه ها و کنار صخره و سنگ های درشت . حتی از کنار یا میان آوازهای آرام پرندگانی کوچک . صرفنظر هم می کنیم از چندبار ترسیدن و لرزیدنش وقتی گاه گاه پرنده ایی عجیب در همان نزدیکی ناگهان صدای مانند یک جیغ طولانی از خود در فضا می انداخت و به چشم دیده نمی شد . اما بعد از مدتی راه  رسیده بود به یک دشت هموار و صاف و او را هم برده بود . هوا تیره شده بود و باران رگبار شروع شده بود . خیلی زود او شده بود یک موش آب کشیده و باران بند آمده بود و بادی سرد شروع کرده بود به وزیدن . تمام بدنش از سرما لرزیده بود و شب هم خیلی زود همه جا را تاریک کرده بود .بعد از مدتی باز هم می لرزید اما گریه هم کرده بود به حال زار خودش که ناگهان رسیده بود به یک چیز افتاده در کنار جاده و فهمیده بود خری است که نمی دانست چرا کشته شده است . خود را چسبانده بود به تن هنوز گرم او و مانده بود تا چند ساعت دیگر . تا صبح روشن آمده بود و او دیده بود در بسیار نزدیک جایی بوده است که قرار بوده برسد به آنجا . حالا ناگهان سرمای آن چند ساعت خاطره هم ریخته بود در جانش و لرزیده بود . پس درمانده و ناچار دشنه را به سویی پرت کرده ، رفته بود از اتاق بیرون و گم شده بود . او هم که مرد داستانش را از دست داده بود منتظر نشسته بود تا برگردد . اما ساعت ها وقت گذشته بود و مرد هنوز نیامده بود . او خواسته بود یک طور دیگر بنویسد اما نمی شد که یک دفعه زنگ تلفن همراهش بلند شده بود . ( راستی اگر خواستید شماره اش را داشته باشید یادداشت کنید : 09144521345 ) . آهنگ یکی از ترانه های بنان . آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا / حالا که من افتاده ام از پا ، چرا . بعد از این همه کرختی که بر روحش اثر کرده بود ، شنیدن یک آهنگ قدیمی و زیبا ، برایش جادوی خلسه آوری بود . گذاشت تلفنش چندبار دیگر زنگ بزند و فضای اتاق را از سحر صدا پر کند . اما نمی توانست بیشتر از این صبر کند . درست است که همیشه خدا از شنیدن کلمات می ترسیده  و فکر می کرده آنها همواره وقتی در کنار هم گرد می آیند که توطئه ایی را سرو سامان داده باشند ، اما هرگز یارای دوری از آنها را هم نداشته است . کنجکاوی یا هر نوع بیماری شناخته شده یا نه . از همان کودکی در برابر کلمات بی تاب بوده است . هرگز نمی توانست از شنیدن آنها دوری کند . یا از خواندن نوشته شدن آنها . یک حس غریب و تمام نشدنی او را به طرفشان می کشید . به طرفشان می رفت می شنید یا می خواند و بیشتر اوقات زهری بود که از آنها در درونش ریخته می شد و درد آن مدتها در جانش بود و می گزید .

آمدی جانم به قربانت ولی ... نه این کلمات نبودند آهنگ آنها بود که همچنان اوج می گرفت و دست او را به طرف گوشی به رنگ خاکستری می برد که در صفحه مربع بالایش نوری آبی رنگ روشن و خاموش می شد . دستش از نگاهش دراز شد و انگشتانش گوشی را در میان گرفت . حالا نوبت انگشت شست بود که تا طرف چپ گوشی کنار رفت و دگمه به رنگ سبز را فشار داد :

-   سلام شهامت . آتش زندگانی منوچهرآتشی خاموش شد ...

مرد بازگشته بود . از در باز اتاق وارد شده بود . او هنوز داشت صدای آرام پای مرد را از پله ها می شنید بالا می آمد . مرد رفته بود طرف آشپزخانه . از یخچال یک بطری روشن برداشته بود و یک پیک کوچک از قفسه . او هنوز مرد را در کنار درختی می دید در کنار خیابانی خلوت . داشت یک مشت قرص های رنگارنگ را می ریخت جلوی یک جفت کبوتر سفید و خاکستری . نوک بر زمین می زدند تند تند . دقایقی دیگر مرد باز هم می خواست از اتاق بیرون برود . گفته بود :

-   باز هم هست اگر خواستی .

با انگشت اش سویی را در آشپزخانه نشان داده بود . او نفهمیده بود دقیقا کجا را نشان می دهد . پاهای مرد از پله ها پایین رفته بود . او مرد را دیده بود در یک بیابان به دنبال خری می دود که بلند عرعر می کند .

منوچهر آتشی یک جایی در دور ایستاده بود عینکش را پاک می کرد . مرد خسته روی تلی خاک نشسته بود . او به زنی گفته بود :

-   خانم با کلمات خائن که بخوابی تخم سگ پس می اندازی .

خانم قد بلند چشم آبی تف بر زمین انداخته بود و صدای رعد در جایی دور بلند شده بود . او زیر آفتاب نشسته بود گفته بود من در جایی خیس شده ام .

زن لب برچیده از روی خط کشی وسط خیابان راه افتاده بود . بوق ممتد یک ماشین . نمی دانست به چه رنگی .

-   کی ؟

 

 

 

 

 

  

 

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 16:17 |