یک رودخانه جاری
نه مثل همیشه
بلکه مثل همیشه
اما کمی یا بیشتر – که فراموش کرده ای قبلی را – انگار اسرارآمیز
تاریک – روشن هم که بر آن
نگاه که می کنی
قلوه – قلوه می برد یا نه
مردی عبور خواهد کرد از پل
در این صبح
که بسیار قدیمی
رود – صبح – پل
مرد هنوز در غیاب منتظر
ناپیداست
شهابی از گوشه تا گوشه آسمان
فرودش
در جایی دور انگار در رود
این را کودکی خواهد دید
اینک اما در خواب است
و مدرسه آن سوی پل
دری بسته دارد
- پا بردار رفیق
آن ارابه شب نمی برد
باری از کرختی دارد
جنگ ما هم که تمام شد
جایی باید به کسی که منتظر نیست سلامی بدهیم
و بعد از مراسم در کوره راهی بدویم
مهم نیست که چرایی ندارد
زمانی هم اگر برگشتیم نفس – نفس زنان
منم و تو
کودک از خواب برخاسته
پل بر رودخانه خشک ویران است
آن سو
هرگز مدرسه ای نبوده
- پا برداررفیق
ما را اگر بشناسند این مردم ظهر خیابان
ماندگار تعارفشان خواهیم شد به جرعه ای لحن
و دق خواهد کرد مردی که
در سویی از پلی منتظر است
او عبور خواهد کرد


