تبليغاتX
از کنج چندم دایره -

گفته بودم که این باران را باید شست

حتی قبل از آن که

انگشت شست خود را شصت بار مکیده باشید

کی ؟

حتی آنگاه که مرد

یک خیابان را چند بار گشته بود   این بار طوری دیگر بمیرد

و زن فهمیده بود   در گوش آسمان هیچ حرف تازه ای نزده است

کی ؟

کمی پیشتر از آنکه خیل اسبان از تجمع کلمات گذشته باشد

حافظ هم بود

این بار سند کاهگل کلبه دورش را به دست پست مدرنیست می نهاد

و او

از راهی کوره به گذشته آمده بود   با دستی پر از چروک صورت جهان

 

این همه کودکی از تازیانه بگذرد   چیزی بر بن وشاخه نمی ماند

 

گفته بودم نگذارید رگ هایتان ناودانان نام سلاخی ها باشد

اگر نه

زمانی پاییز هم جلودار گریه بی امانتان نخواهد بود

و هیچ کلاغی حتی   خریدار صدایتان که گویی از قعر چاه های زمین

 

من در پی بانو رفته ام    رفته مگر صدا کند جنگل را به گوش برکه

یا بریزد برکه را روی ماه   آتش گرفته از آسمانی که تند می گذرد

با همه ستاره هایی   آینده خود را به سوگ می تپیدند فراز هر چه که هست

خواهمش گفت کاری نمی توان کرد این چرخ را که چرخانده ایم چرخان

آنچه می داند   اینک بیات خواب هایی است از دوری که بسیار دور

 

اینکه کبوتر همسایه دانه از کف دست شما نمی خورد  لابد گرسنگیی خیسی دارد

اینکه هر کوچه را هر کو هر چه می رود می پیچد در پایش می ماند

لابد آن همه جوی رفته از آن   خاطره رسیدنش را شسته یا بسته بن و ریشه اش را

اینکه خوابتان نمی برد شب را می ریزید دم جاروی سپور صبح

لابد چیزی در هوای خیس جرقه نمی زند به این زودی ها

اینکه ...

لابد ...

اینکه لابد ...

اینکه لابد 

هنوز دیر نشده است  

این باران را باید شست و

 

و رگ های گردنش را به نگاه ابرها رها کرده است

می دانم

تا تو دست هایت را این بار به دقت هجی کنی

و من آن کبوتری را که در لب هایم به آرامی می پرد

اتفاق دیگری خواهد افتاد

و هوایی تازه    بر سکوت پراکنده خواهد شد

امتحان کنید

چیزی از چینه های دیوار بلند کم نخواهد شد   رسوایتان کند .   

آویزان کرد از دست های مردی که در باران می رود

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 19:58 |